#بی_تو_مگه_میشه_پارت_169
بابا و عمو هم خوشحال شده بودن..هرکدومشون بغلم کردن و ب*و*سیدنم...
تا حالا بابا رو اینقد خوشحال ندیده بودم...
زن عمو هم مثل مامان اشک تو چشماش بود.زن عمو بغلم کرد و تو گوشم گفت: نمیدونی چقدر خوشحالم.تو بچه ى ارسلان منو داری به دنیا میاری....مگه بهتر از اینم هست..کاش عزیز هم بود...اگه بفهمه..
همه خوشحال بودن..اونقد که حالم بهتر و بهتر شده بود...عمه اینام بهم تبریک گفتن.
بعد از توجهات و تبریکاشون خواستم پاشم کمک مامان پذیرایی کنم که مامان ارسلان و صدا کرد و گفت: پسرم این زنتو بگیر و ببر... با این وضعش میخواد کارم بکنه...
- مامان مگه وضعم چشه؟
- عزیزم بار شیشه داری...
بعد نچ نچی کرد و دوباره مشغول کاراش شد...
ارسلان دستمو گرفت و کشیدم سمت سالن وبا چشم غره گفت:همین مونده کارم بکنی...دختر عقده ای عمه دست به سیاه و سفید نمیزنه..خانم با این وضعش میخواد ازشون پذیرایی کنه...مگه نمیبینی چه سرسنگین تبریگ گفتن؟...حالا پذیرایی هم بکن ازشون....
از طرز حرف زدنش خندم گرفت...
...تا اخر شب نذاشت از جام تکون بخورم...مامان.و زن عمو مثل پروانه دورم. میچرخیدن....
شب که رسیدیم خونه سریع لباسمو با یه لباس خواب مشکی عوض کردم....گیج خواب بودم و پلکام داشت روی هم میفتاد....
روبروی آینه ایستاده بودم و موهامو شونه میکردم...
از بس تو هم گره خورده بودن شونه نمیشد که...حضور ارسلانو پشت سرم حس کردم....
با نگاه جدیش نزدیکم شد و از پشت دستاشو دورم حلقه کرد....
شروع کرد ب*و*س*ه های ریز به گردنم زدن....ریز خندیدمو گفتم: ارسلان نکن...
با صدای خمار گفت: دلم برات تنگ شده نامرد...
- میدونی که نمیشه عزیزم..
romangram.com | @romangram_com