#بی_تو_مگه_میشه_پارت_168

مامان و عمه و زن عمو هم با هم طبق معمول از همه چیز صحبت میکردن....من هم کنارشون نشسته بودم و به صحبتای تکراریشون گوش می کردم.
بعد از پنج دقیقه نگام با نگاه ارسلان طلاقی کرد...پاشد از کنار بابا اینا بلند شد و اومد کنارم..
- چته تو؟
- حوصلم سر رفته..
- نمیخوای قضیه بچه رو بگی؟
- خجالت میکشم...
با لبخند گفت: مگه خجالت داره ؟بالاخره باید بگی...
سکوتم باعث شد روشو سمت بقیه کنه و بگه...
- ببخشید مزاحم حرفاتون میشم مسیله ای هست که باید بگم
سرمو تا حد ممکن پایین انداخته بودم.
ارسلان به من نگاه میکرد...سرمو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم...کم کم لبخند جاشو به خجالت داد....
بابا با خوشی,گفت: چی شده بابا؟
با نگاهم از ارسلان خواستم تا اون بگه..
ارسلان به بابا اینا نگاه کرد...
- راستش ما میخواستیم عروسی بگیریم...هرچند هانا موافق نبود اما من قصدشو داشتم...علاوه بر اون تازه اول زندگیمونه..انتظارشو نداشتیم...اما حالا که اومده...
خوش اومده...
همه با گنگی بهمون خیره شده بودن....انگار درست معنی حرفاشو نفهمیده بودن.
ارسلان با لبخند نگام کرد و گفت: من و هانا داریم بچه دار میشیم...
اول همه متعجب نگامون کردن..یهو مامان پاشد اومد طرفو بغلم کرد.. اینقد خوشحال شده بود که گریش.گرفته بود...

romangram.com | @romangram_com