#بی_تو_مگه_میشه_پارت_167
از مطب دکتر که اومدیم بیرون یه راست بردم یه جگرکی و حسابی به خوردم داد....
خداروشکر معدم نسبت به جگر دیگه حساسیت نشون نداد...اینم فکر کنم به خاطر علاقه بیش از حدم به جگر بود...
برخلاف بسیاری از دخترا و خانوما عاشق جگر بودم...بوش که بهم خورد اشتهام بیشتر تحریک میشد...
ناهارمونو با شوخی و خنده خوردیم....تازه فهمیدم باردار بودن چه لذتی داره..
انگار یه شادی تو وجودم سرازیر شده بود...ارسلانم خوشحالیش از تک تک کاراش مشخص بود....
تو راه خونه مامان اینا بودیم ...دستم توی دست ارسلان روی پاش بود...
- ارسلان
همونطور که نگاش به روبروش بود گفت:جونم
- بچمون که به دنیا بیاد بریم یه مسافرت...با بچمون..
- باشه عزیزم هرجا تو بگی میریم...تو فقط به دنیاش بیار..من مطمین شم حال هر دوتون خوبه.بعدش هرجا تو بگی میریم
...
بقیه مسیر تو سکوت طی شد...
بالاخره رسیدیم...همه اومده بودن..
ما اخرین نفر بودیم...بعد از احوالپرسی که البته من و ارسلان با عمه فقط یه,سلام کردیم و نشستیم...
خداروشکر دختر عطیقش نبود...سهیلم که انگار کار داشته نیومده ولی انگار شوهرش اومده بود اینبار...
بابا حسابی منو بغل کرد...با نگام مطمئنش کردم که همه چی خوبه..
بعد شام همه دور هم نشسته بودیم....
مامان خواست پاشه برای پذیرایی که زن عمو گفت:بشین... نمیخواد خودتو خسته کنی.تازه شام خوردیم...یکم بشین پیشمون ببینیمت از وقتی اومدیم همش سرپایی...
بالاخره مامان نشست...عمو و شوهر عمم و بابا و ارسلان کنار هم نشسته بودن و بحثای سیاسی می کردن..
romangram.com | @romangram_com