#بی_تو_مگه_میشه_پارت_165

انگار عمو اینا و عمه اینام بودن...نمیدونستم چجوری باید بهشون بگم....یعنی یه خورده هیجان و استرس داشتم...
شب موقع خوردن شام دوباره حالت تهوع بهم دست داد و عق زدم.. یهو قاشق و تو ظرف انداختم و به طرف دستشویی دویدم...
اونقدر بالا آوردم که گلوم میسوخت...
ارسلان مشت مشت اب به صورتم میپاشید...بعدم بردم سرمیزو غذامو با هر مصیبتی بود به خوردم داد.چند بار عق زدم اما هیچی تو معدم نبود ...
تا جایی که تونستم خوردم اما دیگه نمیتوتستم..
- ارسلان دیگه نمیتونم..
- عزیزم نمیشه که...هیچی تو معدت نیست...
- باور کن دارم بالا میارم..
با نگرانی نگام کرد و گفت: باشه..اما فقط امشب...باید فردا بریم پیش یه دکتر زنان...یه سونوگرافی کنه...سلامت خودتو بچه برام مهمه...باید ازش یه دستور غذایی بگیریم..اینجوری روز به روز ضعیف تر میشی...
لبخندی ارامش بخش بهش زدم و گفتم:اینقد نگران نباش...
- به مامانم یا مامانت میگم بیان پیشت...یا یه پرستار میگیرم وقتی نیستم مراقبت باشه...از این به بعدم ناهار و باهم میخوریم...کارمو کم تر میکنم.
با خوشحالی گفتم: این خیلی خوبه...من دیگه صبح تا شب تو خونه تنها نیستم..
بغلم کرد و گفت: واسه تو هرکاری میکنم...
با شیطنت گفتم : مطمئنی به خاطر منه؟
به.چشمام زل زدو با لذت گفت: حسود کوچولوی منی تو..
صبح با هم رفتیم پیش یه دکتر زنان....
ارسلان یه امروز و شرکت نرفت تا منو ببره دکتر..
تو مطب با اشاره منشی با هم رفتیم داخل...روی تخت دراز کشیدم و خانم دکتر مایع ژله ای رو روی شکمم مالید...
گفتم خانم دکتر.... یاد چیزی افتادم ...

romangram.com | @romangram_com