#بی_تو_مگه_میشه_پارت_164

بعد سرشو نزدیک گوشم کرد و زمزمه وار انگار بخواد یه چیز مهم و بگه گفت:
_یه دختر شکل تو... مثل تو ...
در همون حال نفس عمیقی کشید و خمار تر ادامه داد :
_ با بوی تو ...
سرشو نزدیک صورتم اورد و در حد زمزمه گفت:
_ با طعم تو ... جذاب و خواستنی...البته هیکلشم باید به تو بره... اصلا همچیش به تو بره ... میخوام بشه هانا کوچولوی خودم ...
با ناز خندیدم و گفتم:
همش که مثل من باشه...پس تو چی؟.
اینبار صورتشو کامل روبروی صورتم قرار داد و گفت:
ایشاءا... پسرمون به من میره...
با تعجب گفتم: چنتا چنتا؟
قهقهه ای زد و در حالی که به طرف تلفن که رو مبل انداخته بود میرفت بلند گفت : حالا حالا باید بیاری...
و بعدش دوباره قهقهه میزد..
وقتی داشتم لباسامو عوض میکردم به این فکر کردم چطوری تونستم به کشتن بچم فکر کنم...من یه مادرم.... الان که بهش فکر میکنم با خودم میگم چه قدر پست شدی هانا ..؟؟!!
دستمو روی شکمم گذاشتمو لبخندی زدم و گفتم:
عزیز دلم ببخشید...مامانی دیگه تا اخر عمر تو رو تنها نمیزاره...


مامان زنگ زد و واسه فردا شب دعوتمون کرد...

romangram.com | @romangram_com