#بی_تو_مگه_میشه_پارت_159

چشمامو اروم بستمو اروم گفتم:خوبم...

نگاه نگرانشو حس میکردم...اما اونقد حالم دگرگون بود که نمیتونستم به نگرانیش فکر کنم.
یهو محکم زد تو پیشونیشو و گفت: تو هیچی نخورده بودی...
بعد بدو از مطب رفت بیرون.سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم بعد از مدتی با یه کیک و ابمیوه اومد تو مطبو با اصرار به خوردم داد....
بعد از گذشت 40 دقیقه بالاخره نوبتمون شد..باهم رفتیم داخل..
همین که داخل شدیم با یه زن مسن روبرو شدم.با دیدنمون با دست به صندلی اشاره.کرد و گفت: سلام بفرمایید..
هردومون سلام کردیم...
همین که نشستیم با لبخند رو به من و ارسلان گفت: خب مشکلت چیه عزیزم...؟

ارسلان به جای من جواب داد: راستش خانم دکتر از دیشب تا حالا ضعف داره..سرگیجه شدید...دیشب یه بارم استفراغ کرد....از صبح تا حالا هیچی نخورده...
خانم دکتر بهم اخم بانمکی کرد و گفت: شوهرت راست میگه؟

-باور کنید اصلا میلی به غذا ندارم.حس میکنم اگه چیزی بخورم صددرصد بالا میارم..از بعضی بوها بیزارم...حالمو بهم میزنن..

لبخند ظریفی گوشه لبش نشست و گفت: چیز مسموم نخوردی؟
کمی فکر کردم و گفتم: تا اونجایی که یادم میاد نه انگار...اخه من تاریخ مصرف همه چیزو چک میکنم...بیرونم چیزی نخوردم...
سرشو اروم تکون داد جدی پرسید:اخرین باری که پریود شدی کی بود؟
کمی فکر کرد و گفتم: فکر کنم یه ماه پیش

romangram.com | @romangram_com