#بی_تو_مگه_میشه_پارت_158
- تو رو خدا ارسلان حالم خوب نیست.باهام بحث نکن.
- پاشو ببرمت دکتر..
- حالشو ندارم..استراحت میکنم تا فردا خوب میشم..فقط یکم سرگیجه دارم اونم به خاطر ضعفه...چیزی نخوردم..
عصبی گفت- تو از صبح تا حالا هیچی نخوردی؟
- ارسلان خواهش میکنم....
- پاشو منو عصبی نکن...باید بریم دکتر..
- فردا خودم میرم...الان شبه..تو هم تازه از سرکار اومدی. خسته ای.
اومد سمتمو بازومو گرفت از رو تخت بلندم کرد..
از ضعفی که داشتم دوباره سرم گیج رفت و نزدیک بود که بیفتم که منو تو بغلش گرفت..
چیز کمی نبود از دیشب چیزی نخوردم...هه...دیشب شامم نخوردیم...یعنی اگه خورده بودمم کوفتم میشد.
با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت: اره حتما تا فردا خوب میشی با این حالی که داری...
به زور لباسامو تنم کرد...تو کل مسیر هیچی نفهمیدم...
وقتی رسیدیم به مطب پیاده شد و
در سمت منو باز کرد و کمکم کرد از
ماشین پیاده شم...همین که رفتیم تو مطب ارسلان منو روی صندلی نشوند و خودش سمت منشی رفت..
مطب نسبتا خلوت بود..به غیر از ما 5 نفر دیگه هم نشسته بودن..
ارسلان بعد از نوبت اومد نشست کنارم و با نگرانی امیخته به اخم گفت: خوبی؟
romangram.com | @romangram_com