#بی_تو_مگه_میشه_پارت_157

بریده بریده گفتم: خوبم...فقط عطر تنت....حالمو بببد کرررررد..تو رو خدا برو کنار..
با اخم غلیظی,گفت: چی میگی تو؟...عطرمن حالتو بد کرد....
- ارسلان برو اونور تا حالم بدتر نشده...این چه عطریه زدی؟....
با داد گفت: تو غلط کردی حالت بد شد...نکنه خسته شدی ازم نمیخوای باهام بخوابی؟...بهونه خوبیه نه؟
هولش دادم عقب و همینطور که به طرف اتاق رفتم گفتم: هرطور میخوای فکر کن.فقط نیا تو اتاق...
باور حرفایی که زدم برای خودمم عجیب بود...اما حالم خوب نبود...عطرش واقعا حال به هم زن شده بود...

صبح که از خواب بیدار شدم تا اومدم از تخت پاشم که چشمام سیاهی رفت...
دستمو به تخت گرفتم و دوباره نشستم..معلوم نیست چمه...بیچاره ارسلان معلوم نیست دیشب اصلا کجا خوابید...
من که اصلا ندیدمش توی اتاق بیاد.
تاشب همون حالو داشتم...وقتی اومد خونه روی تخت خوابیده بودم.
اصلا دل و دماغ اینکه برم پیشوازشو نداشتم...
تازه با اون بوی عطرش... وای یادش که میوفتم موهای بدنم سیخ میشه.
صدای قدماشو وقتی به اتاق نزدیک میشد حس کردم...همونطور بی حال روی تخت بودم...قامتش دم در اتاق ظاهر شد...
با بی حالی سلام کردم..اخماش بازم تو هم بود...
جدی گفت:علیک سلام..بهتر نشدی؟
الهی من فدای نگرانیت بشم...
با همون حال دمغ گفتم: میبینی که..نه..
یه دستشو به دیوار تکیه داد و عصبی گفت: چرا زنگ نزدی بیام ببرمت دکتر؟ من احمق فکر کردم دیشب بهونت بوده..تو نباید یه زنگ میزدی بهم؟

romangram.com | @romangram_com