#بی_تو_مگه_میشه_پارت_155
نگاه کلافشو ریخت تو چشمام و گفت:منظوری نداشتم خانومم...حالم زیاد خوب نیست...اما تو باید بدونی حالا با اون موقع خیلی فرق کرده...اون موقع به اندازه الان برام مهم نبودی...اون موقع ایقدر دوست نداشت..نیم خیز شدو با دست دیگش چونم و گرفت و زمزمه وار گفت: میدونی که همه ى زندگیمی؟
سکوت کردم که ادامه داد:
- یه عروسی برات میگیرم که هیچوقت کسی جرئت نکنه پشت سرت چرت و پرت بگه....
لبخندی زدم و با دستم دستیو که باش چونمو گرفته بود گرفتم و در حالی که میب*و*سیدمش گفتم: من عروسی نمیخوام...همین که تو رو دارم کافیه...حرف هیچکسم برام مهم نیست..هر کی هر چی میخواد بگه....
- تو هم مثل همه ى دخترا دلت لباس عروس بخواد...
- مگه میشه دلم نخواد؟ اما الان دیگه نه...فکر کردی اگه مراسم بگیریم دهنشون بسته میشه؟...نه...من عروسی نمیخوام..همین که کنارت خوشبخت باشم برام کافیه.
- چقد خوبه دارمت....
...بالاخره بعد از چند شب ناراحتی و عذاب بالاخره با ارامش خوابیدم...تو اغوش کسی که خیلی وقته تمام زندگیم شده...
یه ماه از اون شب گذشت و رابطمون بهتر و بهتر شد...
گاهی دعواهایی داشتیم و قهر کردنامون سرجاش بود...اما به نظرم این دعواها شیرینی زندگیمون بود...
یه ماه گذشت...
یه ماهی که کنار همه خوشی هام یه ترسی گوشه دلم بود...یه ترس که بهم میگفت خوشبختی سهمم نیست...
اما من همه ى اون ناامیدی هارو پس میزدم و با امید پیش میرفتم...
با صدای ماشینش با ذوق دویدم سمت در...درو که باز کرد با دیدنم جلوی در لبخندی زد و کیفشو انداخت روی زمین و دستاشو باز کرد...
دویدم و پریدم توی بغلش...پاهامو دورش حلقه کردم....
صورتمو روبروی صورتش قرار دادم و در حالی که لبم و گاز گرفتم با طنازی گفتم: آقامون خسته که نیستی؟
romangram.com | @romangram_com