#بی_تو_مگه_میشه_پارت_154

- لباساتو عوض کن کنارم بخواب...ارامش ندارم...میخوام اروم شم...

سرمو رو سینش گذاشته بودم و خودمو تو بغلش جمع کرده بودم...
فقط چراغ خواب گوشه اتاق بود که باعث حاله ای از نور بود و میتونستیم همو ببینیم....
میدونستم عصبیه...باید آرومش میکردم...
دستمو به سینه ل*خ*تش کشیدم و گفتم: میشه ناراحت نباشی؟...
جوابی نداد.بلندشدم و به حالت نیمه روش افتادم...نگاهش به سقف بود..



..
-ارسلان حرف عمه بدبود اما این همه ناراحتیت رو درک نمیکنم...بهتره اینقد برای خودت بزرگش نکنی...
همونطور که اخماش تو هم بود نگاهشو از سقف گرفت و به چشمام دوخت...

با عصبانیت گفت:بزرگش میکنم؟...انگار نفهمیدی چی گفت؟ رسما گفت...هه...چی دارم میگم.... شاید حق با اونه..
- چی داری میگی؟
-مگه غیر از اینه؟ ما رو با هم روی اون تخت دیدن...برای همین مجبور به ازدواجمون کردن...
با ناراحتی نگامو ازش گرفتم و خواستم از روی تخت پاشم که مچ دستمو گرفت...
راست میگفت...حق با اون بود...من بودم که مقصر بودم...درسته اونم تقصیر داشت...اما مقصر اصلی من بودم ...

romangram.com | @romangram_com