#بی_تو_مگه_میشه_پارت_153
با بهت بهشون نگاه میکردم... قدرت بیانمو از دست داده بودم.عمه اینجوری نبود...
عمه من خوب بود...یعنی باور کنم ادما عوض میشن؟نمیدونستم باید چی بگم...عمو نبود و جریت گرفته بود.
با حرفی که عمه زد یهو از خشم لرزیدم...
- چی میگی تو دختر؟ مامانش هول بود دخترشو غالب کنه به همچین پسری...به نظرم..
-هانا پاشو بریم..
با حرف ارسلان عمه ابروهاشو تو هم کرد و گفت: عمه چرا ناراحت میشی؟ من با تو نیستم؟
ارسلان همونطور که ایستاده بود با اخم عمیقی به عمه نگاه کرد و گفت: کسی حق نداره به زنم توهین کنه...لطفا اینو بفهمین... اگه به اون توهین بشه به من توهین شده..این که جوابتونو نمیدم به خاطر حفظ حرمت و احترامتونه...اما برام سواله شما چرا؟ ازشما بعیده عمه...
بعد با همون اخم عمیقش نگاهی به من کرد و گفت: گفتم بریم..
خودش جلو حرکت کرد و از در بیرون رفت...
زن عمو با ناراحتی اومد سمتم و گفت: تو رو خدا ارومش کن...
التماس نگاهش برام اشنا بود...نمیخواست تک پسرش از این خونه رونده شه...
جرئت نداشتم حرف بزنم وقتی رسیدیم خونه ماشینو تو حیاط پارک کرد...
در سکوت در و باز کرد تا.اول برم تو خونه...پشت سرم داخل شد ...به طرف اشپزخونه رفت و یه لیوان اب از پارچ توی یخچال خورد...
لیوانو با عصبانیت روی کانتر کوبید...دلم گرفت از حالش...چرا اینقد مردم عذاب میکشید...؟
اومد طرفمو دستمو کشید و به طرف اتاق خواب برد....
با استیصال گفت:
romangram.com | @romangram_com