#بی_تو_مگه_میشه_پارت_152

فین فینی کردم و گفتم: اونروز چی؟
- کدوم روز؟
- همون روز که بابا اینا و عمو اینا اینجا بودن و من باهات تماس گرفتم که زود بیای...اون دختره صدات کرد...
قهقهه ای زد و گفت: پس حسودیت شده؟
خودمو لوس کردم پشتمو بش کردم و گفتم: ااااا..نخیرم..
چونم و گرفت و صورتم و سمت خودش برگردوند و گفت:
من حسودیاتم دوس دارم....
با عشق بهش خیره شده بودم...
صدای تلفن گره نگاهمونو باز کرد

زن عمو بود ... زنگ زده بود.احوالپرسی...بعد از این که با من حرف زد گوشی و دادم به ارسلان....مثل اینکه حسابی گله کرده بود از اینکه چرا بهشون سرنمیزنیم....تو این مشکلاتمون اصلا یاد اونا نبودیم...یعنی مجالی برای فکر کردن به خانوادمون نداشتیم...برای اینکه خوشحالش کنم و از دلش دربیارم گفتم منو ارسلان شب میریم اونجا.....

تو ماشین بودیم...اینقد تند میروند که ترسیدم تصادف کنیم...
از حرفای عمه بی اندازه عصبی بود...منم عصبانی بودم اما ارسلان و اگه ولش میکردی برمیگشت و یه حرفی میزد...
عمه اینا اخرشب اومدن خونه عمو...اون دختر افاده ایش هم اورده بود ...
همین که نشستن عمه با کنایه به ارسلان گفت: عمه جون چه عجب بالاخره چشم ما به جمال شما روشن شد...منتظر عروسیتون بودیم اما انگار خبری نیست...

هممون سکوت کردیم که بازم ادامه داد: دوره زمونه عوض شده...اول زندگیاشونو میکنن بعد به فکر عروسی میفتن...هرچند شما به فکر عروسی هم نیستین...ببینم نکنه خطایی کردین که مجبور شدین اینجوری سریع سروتهش رو هم بیارین؟...
دختر عجوزشم پوزخندی زد و.رو به من گفت: تو که نمیخواستی؟ چی شد یهویی راضی شدی؟...

romangram.com | @romangram_com