#بی_تو_مگه_میشه_پارت_151

با حرفاش خشمم کمرنگ تر شد...هرچی عقلم میگفت تو هم بچزونش .حقشه.اون بلایی که دیشب سرت اورد بخشیدنی نیست..
اما دلم همش ساز مخالف میزد...مگه میتونستم تو چشماش نگاه کنم و نتونم ببخشمش....
منو تو بغلش گرفت و سفت فشار داد....دستام کم کم بالا اومد و دور گردنش حلقه شد..
- دیگه هیچوقت باهام اینکارو نکن..
-دیگه هیچوقت...دیشب با شنیدن حرفاش کنترلمو از دست دادم.نفهمیدم دارم چیکار میکنم؟
از بغلش اومدم بیرونو به چشماش خیره شدم و گفتم: برای چی م*ش*ر*و*ب خوردی؟
در حالی که پشیمونی از چهرش میبارید گفت: میخواستم ناراحتیمو فراموش کنم..که نیام و سرتو خالی نکنم...اما انگار برعکس شد..
با بغض گفتم:دیگه هیچوقت تکرارش نکن..
دوتا دستاشو قاب صورتم کرد و گفت: بغض نکن لعنتی....انگار دارن نفسمو میگیرن...
کم کم به هق هق افتادم...
با کلافگی بهم نگاه میکرد...یهو دستمو گرفت و رفتیم تو سالن.همین که نشستیم روی مبل دراز کشیدم و سرمو روی پاش گذاشتم...
- چرا موهاتو خشک نکردی؟ لباسم که نپوشیدی...
با همون صدای گرفتم گفتم: حالشو نداشتم.
دستشو بین موهای خیسم کشید و گفت: سرما میخوری عزیزم..
- مهم نیست...
کمی سکوت بینمون جاری شد...پاشدم نشستم و بهش خیره شدم ..
بالاخره سکوتو شکستمو گفتم:این مدت خیلی عذابم دادی.
با جدیت بهم خیره شد و گفت:
- میدونم....اما لازم بود....بهم شک کردی....حتی فکر نکردی شاید دروغ بگه...

romangram.com | @romangram_com