#بی_تو_مگه_میشه_پارت_149

خودمو نباختم و در حالی,که گریه میکردم گفتم: من راست میگم...ارسلان به خدا من اصلا باهاش رابطه
اونجوری نداشتم..فقط دوست معمولی بودیم...
با عربده- حالا باید بگی؟
- مگه وقتی تو با اون بهاره اشغال میرفتی میخوابیدی به من میگفتی ؟اصلا بزار ببینم تو خودت همچین گذشته درخشانی هم نداشتی...به چه حقی منو مواخذه میکنی؟...
برای تو خوبه برای من بد؟
نگاش طوفانی شد...چشماش به حدی قرمز بود که به حد مرگ ترسیدم....
کاش لال میشدم و اون لحظه اون حرفو نمیزدم...حرفی که بدون فکر زدم...
- باشه...حالا بهت میگم چه فرقی بین کار من و تو هست..
طولی نکشید که لباس قشنگم تو دستاش جر خورد و بدن ظریفم و روی کولش انداخت و به سمت اتاق رفت..
.

اونقدر اشک ریخته بودم که چشمه اشکم خشک شده بود.
ارسلان به معنی واقعی کلمه بهم ت*ج*ا*و*ز کرد.هر چی گریه کردم و التماسش کردم اینکارو نکنه
چشمامو که باز کردم صبح شده بود....ارسلان کنارم نبود...تنهای تنها روی تخت رهام کردو رفت؟...
هه چه انتظاری داشتم؟ که بمونه و نوازشم کنه..با درد از جام بلند شدم و رفتم توی حمام.... توی حمامم بی صدا گریه کردم...
اشکام با قطره های اب روی بدنم سر میخورد
یه حوله دورم پیچیدم و اومدم بیرون...
با دیدن تخت دوباره خاطره دیشب برام زنده شد...برای اینکه بیش تر عذاب نکشم از اتاق زدم بیرون...
با دیدنش توی اشپزخونه کپ کردم....سعی کردم نادیدش بگیرم...نگامو ازش گرفتمو رفتم سمت یخچال...

romangram.com | @romangram_com