#بی_تو_مگه_میشه_پارت_146
و گفت: نکنه خجالت میکشی به شوهرت بگی نوبت عادتته؟
خودمم خندم گرفته بود..منتظر بودم ببرتم داخل اتاقمون...باهام بیاد و کنارم بخوابه...اما میدونستم با این وضع لباس پوشیدنم بیشتر اذيت میشه...
به خاطر همین اروم شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق و در و پشت سرم بستم...
لبخند عمیقی رو لبم نشست..خدایا انگار همه چی داره درست میشه....شکرت...
صبح که بیدار شدم اونقد کسل بودم که حال نداشتم از تختم بیام پایین...با اون همه فعالیتی که دیروز کردم باید اینجور باشم....
وای...یادم رفت ساعت بزارم حداقل صبحانه ارسلانو بدم...حتما بدون صبحانه رفته...الهی بمیرم...
بالاخره با هر مصیبتی که بود از تخت پایین اومدم...نگام که به ساعت دیواری بالاسرم افتاد سرم گیج رفت...
اوه...ساعت1...حالا خوبه از شام دیشب بازم مونده وگرنه دیگه هیچی.ارسلانم که سر کار غذا میخورد...
خمیازه ای کشیدم.حسابی گرسنم بود...رفتم تو اشپزخونه و ظرف لازانیارو گذاشتم تو ماکروویو تا گرم بشه..
از پنجره نگاهی به بیرون کردم....هرچی چشم چرخوندم زمانی رو ندیدم این میمردم از جلوی در تکون نمیخورد....
لابد ارسلان ردش کرده بره..از فکرش لبخندی روی لبم نشست....دیگه باید از امشب اتاقامون رو یکی میکردیم...چه معنی میده جدا خوابیدن....؟ والا...
نهارمو که خوردم سریع رفتم سراغ اتاقا ...اولش خواستم وسایل ارسلانو بیارم تو اتاقم اما بعد پشیمون شدم..بهتر بود من میرفتم تو اتاق اون...اینجوری حس بهتری داشتم....
کارم که تموم شد حس کردم نیاز به یه حمام اساسی دارم.بس که فعالیت کرده بودم شرشر عرق ازم میریخت.
یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم وغسل کردم اومدم بیرون.یه پیراهن چین چینی مدل عروسکی سفید ابی تنم کردم.
واقعا تو اون لباس بانمک شده بودم. چون زیاد خوابیده بودم خوابم نمیومد...برای همین ترجیح دادم یکم تو اینترنت بچرخم...
romangram.com | @romangram_com