#بی_تو_مگه_میشه_پارت_145
با قدردانی بهم نگاه کردو گفت: ممنون...نیاز نبود اینقد زحمت بکشی..
- وظیفمه...
بعد از این که ساعتی کنار هم نشستیم پاشدم تا شب بخیر بگم و برم اتاقم که گفت: وایسا..
برگشتم و سوالی بهش خیره شدم.
نزدیکم شد و موهای روی شونم و لمس کرد و گفت: خیلی خوشگلی...
با این حرفش لبخندی روی لبم نشست...
- میدونم..
ابروهاش رفت بالا و گفت: ااا..پس میدونی؟
همینطور تو چشمای هم خیره بودیم که بی هوا ل*ب*امو قفل ل*ب*اش کرد...پرحرارت و خشن میب*و*سید....ل*ب*ام داشت از جاش کنده میشد اما باهاش همراهی میکردم....
عطشش هر لحظه بیشتر میشد...اگه مانعی نبود بی شک امشب یه شب رویایی میشد...دستاش کم کم سرخورد و روی زیپ بغل لباسم رسید...یهو زیپشو کشید پایین...به خودم اومدم دستمو روی دستش گذاشتم و لبم و از لبش جدا کردم...
نگاهش سوالی بود...دلیل کارمو میخواست بدونه...
نفس نفس زنان گفتم: نمیشه..
- نمیشه؟...
- امشب حالم خوب نیست...
- تو که تا الان حالت خوب بود؟
- منظورم اینه که..خب چیزه..من...
انگار دوزایش افتاد و قهقهه ای زد
romangram.com | @romangram_com