#بی_تو_مگه_میشه_پارت_144
- نمیگی چه ارزویی کردی؟
از گوشه چشم نگام کرد و گفت: نه...
دیگه چیزی نپرسیدم...
چاقو رو برداشتم و در حالی که کیک و میبریدم گفتم: درسته تولد توء اما من افتخار کیک بریدنو به هیچکس نمیدم.شرمنده...
لبخندی گوشه لبش نشست ...بازم هیچی نگفت..سکوتشو دوست نداشتم...اما اشکال نداره..من امشب کلی زحمت کشیدم...امشب نباید غم به دلم راه بدم...
کیک رو که خوردیم خواستم پاشم شام رو بکشم که گفت: وایسا..
همونطور سرجام ایستادم... رفت سمت دستگاهو فلشو گذاشت توش...رو اهنگ مدنظرش موند و صداشو کمی زیاد کرد...
اهنگ تانگو بود...اومد طرفم..منظورشو متوجه شدم...میخواست باهاش برقصم.
دستشو سمتم گرفت...دستمو تو دستش گذاشتمو تو اغوشش رفتم... تو بغلش تکون میخوردم...حالا میفهمم که چقد دوسش دارم...انگار عمریه از اغوشش محروم بودم...دلم تنگش بود و اون با دلم راه نمیومد....
چرخی زدم و اینبار دستامو دور گردنش حلقه کردم... سرشو تو گردنم برده بود...مثل همیشه مورمورم شد..
سرمو کج کردم...سرش بین گردن و سرم گیر کرده بود..بدجوری نفساش بی قرارم کرده بود.
بالاخره اهنگ تموم شد...
ازش جدا شدم و گفتم: هر چند اول باید شام میخوردیم...اما ترجیح دادم اول جشن بگیریم...اما به نظرم گرسنه باشی...
بعد از زدن حرفم رفتم توی اشپزخونه ...
دستمو روی قلبم گذاشتم...خیلی تند میزد...مثل دخترایی بودم که براشون خواستگار اومده بود..به حال و روز خودم خندم گرفته بود...
میزو که چیدم صداش کردم...با دیدن غذای مورد علاقش گل از گلش شکفت...با عشق نگاش میکردم....خیلی وقت بود همچین شب خوشی رو ندیده بودم...حس میکردم بهترین شب عمرمه....
شام و که خوردیم سریع میزو جمع کردم و دویدم از توی اتاق کادوشو برداشتم...
وقتی دوباره رو مبل نشستیم کادوشو سمتش گرفتم و گفتم: تولدت مبارک ..امیدوارم خوشت بیاد...
از دستم گرفت و بازش کرد... با دیدنش چشماش برق زد..سریع به دستش بست...واقعا به دستش میومد...با دیدنش تو دستش فهمیدم ارزش اون پولایی که بالاش دادمو داشت...
romangram.com | @romangram_com