#بی_تو_مگه_میشه_پارت_143

وقتی نگاهش بهم رسید با تعجب بهم نگاه کرد...سرتا پامو با دقت از نظر گذروند ...احساس کردم چشماش میخنده...
بالاخره به حرف اومدمو با لبخند پهنی گفتم: تولدت مبارک...
اروم چند قدم رو به سمتم طی کرد و گفت: فکر نمیکردم یادت باشه...
- مگه میشه تولد شوهرمو یادم بره؟
یه خنده عجیبی تو چشماش بود اما اثری از اون خنده رو لباش نبود....
سکوتو شکستمو گفتم: لباساتو عوض کن و بیا...امشب شب توء...
بدون اینکه جوابی بده یه بار دیگه سالنو از نظر گذروند و به سمت اتاق رفت...
هی...از وقتی مامان رفت بازم اتاقامون جدا شده بود....
بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره اومد..رو مبل نشسته بودم دوتا دستامو به عقب تکیه داده بودم و روشون خم شده بودم.با لوندی و عشوه نگاش میکردم...
موهاش خیس بود...نم موهاش مشخص بود...لبخندی گوشه لبش نشست...
همینطور بهش خیره شده بودم و نگاه ازش برنمیداشتم...
کم کم اومد جلو و کنارم روی مبل نشست...بهش نزدیک شدم و یه دستمو روی سینش گذاشتم و با طنازی به چشماش خیره شدم...
لبخند گوشه لبش کم کم محو شد...نگاهش بین لب و چشمام در گردش بود...شروع کردم دستمو رو سینش حرکت دادن...چشمام خمار شده بود...
نگاهش که روی لبم بود و تو چشمام ریخت و در حالی که سرشو کج کرده بود گفت: این همه لوندی برای چیه؟
خودمو نباختم خم شدم و لب پایینشو گاز گرفتم و گفتم: امشب شب تولدته..مگه دلیل دیگه ای هم باید داشته باشه؟
نگاهش رنگ دیگه ای گرفته بود...تا همینجا کافی بود...نازی گفت باید نشنه نگهش داری...
از جام پاشدم و کیکو از یخچال بیرون اوردم....نشستم کنارش و کیک و رومیز گذاشتم.شمع A رو گذاشتم روی کیک و با کبریت روشنش کردم....
برگشتم سمتشو گفتم: یه ارزو کن بعد فوت کن....
به شمع که روشنش کرده بودم خیره شد و بعد از چند ثانیه فوتش کرد..

romangram.com | @romangram_com