#بی_تو_مگه_میشه_پارت_142
نمیذاره برم سرکار ... والا ...
گفتم کار ... یاد فرزاد اینا به خیر ... از ترس ارسلان دیگه دورو ورم پیداشون نمیشد ...
اصلا ول کن ... من الان فقط باید فکر جشن امشبمون باشم ... به محض اینکه رسیدم خونه ساعت 2 بود ...
سریع چلومرغمو آماده کردم ... بقیه مخلفاتم شب قبل آماده کرده بودم ...
بعد از جمع و جور کردن وسایل عقربه های ساعت روی 6 بود ...
دو ساعت بیشتر وقت نداشتم سریع پریدم تو حمامو یه دوش نیم ساعته گرفتم و زود اومدم بیرون ...
سریع دست به کار شدم و آرایش کردم ... این بار یه رژ قرمز جیغ زدم و خط چشممو پررنگ تر کردم ...
دلم میخواست بیشتر تو چشم باشم ... بالاخره یه شب که هزار شب نمیشد ...
حالا یه یارم من آرایش غلیظ کنم ...
آسمون که به زمین نمیاد ... لباس قرمز ساتنی که مخصوص امشب خریده بودم رو پوشیدم ...
لباس کوتاهی که دنباله حریر داشت ... و زیپش از بغل بسته میشد ...
موهامو مثل همیشه دورم ریختم ...
وقتی از ظاهرم مطمئن شدم شمع های کوچیک زرد رنگ رو از در ورودی سالن تا خود مبلا ردیف کردم ...
یادم افتاد صندلامو نپوشیدم ...
صندلای مشکی ام که تا یکم بالای مچ پام بند میخورد ... پام کردم و شروع کردم ناخنامو لاک قرمز زدن ...
صدای ماشینش که اومد سریع شمع هارو روشن کردم و همه ی لامپارو خاموش کردم ...
تو سالن ایستاده بودم و منتظرش بودم که بیاد...وقتی اومد داخل به نظر شکه شد...
یه لحظه سرجاش موند و با نگاهش مسیر شمع هارو دنبال کرد...
romangram.com | @romangram_com