#بی_تو_مگه_میشه_پارت_141
اما خودم رو کنترل کردم و تکون نخوردم. کم کم نفساش نزدیک تر شد تا اینکه ل*ب*شو روی ل*ب*م حس کردم ...
منتظر یه ب*و*س*ه عمیق بودم اما اون فقط لبامو با لباش لمس کرد و بعد یهو ازم جدا شد و از اتاق بیرون رفت ...
وقتی از نبودش مطمئن شدم آروم چشمامو باز کردم ...
هر چند نب*و*سیدم اما همین که دم به تله داده بود یعنی چیزی نمونده تا پاش بلغزه ...
من دوباره قلبشو میخواستم ... قلبی که مال من بود باید بازم مال من بشه ...
.. باید ..
بالاخره روز موعود فرارسید و من از صبح با این راننده قوزمیت آواره خیابونا بودم ...
از بس از این پاساژ به اون پاساژ رفته بودم سرگیجه گرفته بودم .
بالاخره خریدا تموم شد .. برگشتم خونه ... کیکو آماده خریده بودم ...
حوصله این لوس بازیارم نداشتم که بگم اسم منو اونو روی کیک بنویسن...
اما کادویی که براش خریدم به نظرم خاص بود ...
با این که کلکسیون ساعت های مارک دار و گرون قیمت رو داشت اما میدونستم از ساعت هیچ وقت سیر نمیشه ...
برای همین کارت اعتباری شوهر جونمو خرج این این ساعت کردم ...
خنده دار بود ...
از خودش برای خرید کادوی تولدش پول گرفتم .. خب چیکار کنم ...؟؟؟
romangram.com | @romangram_com