#بی_تو_مگه_میشه_پارت_140

- نمیشه خودم تنها...
- نه!
تحکم صداش وادار به سکوتم کرد.همین که اجازه داد برم بیرون خودش خیلیه...
شام در سکوت صرف شد.بعد از شام روی مبل روبروی Tv نشست تا فیلم موردعلاقشو ببینه ...علاقه چندانی به فیلمی که می دید نداشتم اما نازی گفته بود تو دیدن فیلم همراهیش کنم.به خاطر همین دوتا فنجون چای ریختم و کنارش روی مبل نشستم.
پاهاشو روی عسلی جلوی پاش دراز کرده بود و روی مبل لم داده بود.
فنجون رو برداشتم و جلوش گرفتم.بدون اینکه نگام کنه از دستم گرفت و به لبش نزدیک کرد.
عادت داشت داغ داغ بخوره حتی اگه زبونش بسوزه.
سرمو تکیه دادم به مبل و مثل خودش به Tv خیره شدم.طبق نقشه بعد از15min چشمامو به معنی اینکه خوابم روی هم گذاشتم.
کم کم سرمو به طرف شونش متمایل کردم.سرم روی شونش سرخورد.
تکونی خورد...سنگینی نگاهشو حس کردم.از این که کسی روم زوم باشه بیزارم.مخصوصا حالا که خودمو زده بودم به خواب و تلاش می کردم تا نفهمه بیدارم..
نفسای عمیق میکشیدم و قفسه سینم اروم بالا پایین می رفت...
قسم میخورم حتی فکرشم نمیکردم نقش بازی کردن اینقد سخت باشه...
وقتی مطمئن شد خوابم یه دستشو دور گردنم انداخت و دست دیگشو زیر پام و بلندم کرد...
قبل از اینکه حرکت کنه دستامو دور گردنش حلقه کردم. مثلا خواب بودم و کارام ناخواسته بود...
خودمم خندم گرفته بود...ولی خداییش عجب اغوشی....هیچوقت ازش سیر نمیشم...هربار که بغلم میکنه با خودم میگم بی تو مگه میشه ارسلانم؟
نمیتونستم چشمامو باز کنم تا ببینم کجا میره ... اما منو تو بغلش گذاشته بود و بعد از چند لحظه منو روی تخت گذاشت ....
دستم رو از گردنش باز نمیکردم ... دستشو برد دور گردنش تا دستمو باز کنه اما من سرسخت تر این حرفا بودم.سفت گرفته بودمش... صورتش رو نزدیک صورتم کرد تا بتونه سرشو از زیر حلقه دستام آزاد کنه...
اما همین که نزدیک شد انگار سست شد ... نفسای عمیقم به صورتش میخورد .. توقفشو حس کردم ...
نفسای تندش به صورتم میخورد و از خود بی خودم میکرد ..

romangram.com | @romangram_com