#بی_تو_مگه_میشه_پارت_139
که گزینه ی اول صد البته بهتر و اساسی تر بود .
شب که اومد خونه میزو چیده و
منتظرش بودم .. از قیافش خستگی میبارید...
باید امشب. ازش یه مقدار پول درست و حسابی میگرفتم تا بتونم وسایل لازم تولد رو تهیه کنم ..
رفتم جلوی در ورودی سالن ایستادم ... وقتی داخل شد با لبخند عمیقی سلام کردم و کتش رو گرفتم ... بدون اینکه حتی لبخندی بزنه دجواب سلاممو داد ...
_خسته نباشی عزیزم . لباساتو
عوض کن بیا شام
منتظر نموندم تا جواب بده ... سریع رفتم تو آشپزخونه و نوشابه رو از توی یخچال بیرون آوردم ...
امشب براش لازانیا پخته بودم ... میدونستم دوست داره ... سر میز منتظرش بودم تا بیاد ..
با یه رکابی مشکی و شلوار ورزشی اومد و روبه روم بدون اینکه نگاهی بهم بندازه نشست و شروع کرد ...
وسط شام بود که سرمو بلند کردم و گفتم :
_ارسلان راستش من یه مقدار پول
میخوام .. میخوام یه سری چیز برا خودم بخرم ...
نگاهشو بهم دوخت و گفت:
_ از همون روزی که اومدیم اینجا یه کارت اعتباری برات گذشتم تو کشوی پاتختی ...هرچی نیاز داشتی بخر ...
سرشو انداخت پایین تا ادامه غذاشو بخوره ... اما انگار یه چیزی یادش اومد که فوری سرشو بلند کرد ...
سرشو نزدیک کرد و همونطور که توی دستش چنگال بود ، دستشو به طرف گرفت و از بالای چشمش به چشمام خیره شد ...
تهدید وار چنگال رو آروم تکون داد و گفت:
_ اما با راننده میری با خوشم بر میگردی ...!!!
romangram.com | @romangram_com