#بی_تو_مگه_میشه_پارت_137
اون منو در مورد رفتارم با ارسلان نصیحت میکرد منم فقط سر تکون میدادم و به خوش خیالی مادرم تو دلم میخندیدم....
حسابی دلم گرفته بود و حوصله هیچیو نداشتم...ارسلانم که از صبح رفته بود سرکار ....
حال و حوصله اشپزی هم نداشتم...
ترجیح دادم اول یه زنگ به نازی بزنم و باهاش درد دل کنم...
تو این دو روزی که مامان اینجا بود نتونسته بودم باهاش صحبت کنم و میخواستم نتایج راه کاراشو بهش اطلاع بدم ...
از طرفی هم باید دوباره ازش کمک می گرفتم...
گوشیمو برداشتم و سریع باهاش تماس گرفتم...
...رد تماس زد...
اه..حتما مراجعه کننده داره...اووف..
حالا چطوری صبر کنم...
نیم ساعت خودمو سرگرم کردم تا بالاخره تماس گرفت...
تا گوشی رو برداشتم اول خواستم قطع کنه تا خودم تماس بگیرم.اما قبول نکرد...
همه چیزو براش تعریف کردم ... حسابی بابت پیشرفتم خوش حال شد و امیدواری بهم داد ...
خواستم بهم راه حلی بگه تا بتونم بیشتر به ارسلان نزدیک بشم و کمتر از این تنش ها پیش بیاد .. چون هرچن که موفق شده بودم یکم توجه شو جلب کنم اما هنوز بسبت بهم سرد بود ... مخصوصا بعد از جریان چک کردن گوشی و بی اعتمادی دوباره ی من نسبت به اون ...
نازی در حینی ک ماجرای مسیجو تعریف میکردم ساکت بود ... حرفام ک تموم شد
بعد از کمی مکث گفت: تولد همسرت کیه؟
یه لحظه موندم.... من تا حالا نمیدونستم تولدش کی هست؟..
- نمیدونم...!!؟؟
با تعجبی که از صداش معلوم بود گفت:
romangram.com | @romangram_com