#بی_تو_مگه_میشه_پارت_136
_دیگه تکرار نشه...
اینبار پشتشو بهم کردو خوابید....تا خود صبح همش غلت زدم و به
ایندمون فکر کردم...دم دمای صبح بود که خوابم بود...از شدت تشنگی
از خواب بیدار شدم...نگاهی به ساعت گوشیم انداختم...6 و نیم
بود...اوه باید پاشم صبحانه ارسلانو حاظر کنم...این مدت خیلی
تنبلی کردم...باید به حرفای نازی گوش کنم...وگرنه نمیتونم با لج و لجبازی زندگی کنم...نه من نه اون...
بعد از این که سفره رو چیدم رفتم تو اتاق تا بیدارش کنم...
- ارسلان!...ارسلان!..
هرچی صداش کردم بیدار نشد..
دستمو به سینه برهنش کشیدم و اروم تکونش دادم...یهو چشماشو باز کرد و نیم خیز شد..
- چی شده؟
- چیزی نشده..اما باید بیدار شی...مگه نمیخوای بری شرکت...دیرت میشه ها...
خمیازه بلندی کشید بلند شد و بعد از این که تیشرتشو پوشید یه
راست رفت سمت دستشویی....رفتم نشستم سرمیز تابیادش...بالاخره اومد..یه کت شلوار سورمه ای تنش بود..
نشست سر میز...فکر کنم تعجب کرده بود از این که زود بیدار شدم و حالا هم روبروش نشستم تا صبحانشو بخوره....وقتی که کامل خورد...پاشد و ساعت مارکشو از روی اپن براشتو رو دستش بست.همزمان کیفشو سوییچ ماشیتش رو برداشت و همونطور که به طرف در میرفت اروم گفت: ممنون..برو بخواب..
همین حرفش باعث شد لبخندی به چهرم بشینه...پس راهکارای نازی همچینم بی تاثیر نبود...تو اولین قدمم موفق بودم...
بعد از دو روز بابا اومد و مامان هم رفت خونشون...
وقتی خواست بره کلی گریه کردم...تو این دوروز وجودش کلی دلگرمی بود برام...
وقتی رفت خونه خیلی سوت و کور شد... تو این چند روز حسابی منو از تنهایی در اورده بود و حسابی باهم حرف میزدیم ...
romangram.com | @romangram_com