#بی_تو_مگه_میشه_پارت_135




اتاقمون...ذهنم اروم نبود...نمیدونستم.به حرفای نازی عمل کنم یا نه...با این حرفایی که سر شام بهم زد و غرورمو شکست چجوری اخه؟
روی تخت دراز کشیده بود و ساعدشو روی چشماش گذاشته بود نزدیک تخت شدم و تو دورترین فاصله ازش دراز کشیدم...فکر کنم

نصفه شب بود که صدای اس ام اس گوشیش بیدارم کرد..اما خودش بیدار نشد....اول میخواستم بی توجه باشم اما کنجکاوی و حسادت ذاتیم ترغیبم کرد که بفهمم کیه که این موقع بهش مسیج میده....گوشی روی پاتختی سمت اون بود...برای همین بدون فکر دولا شدم روش تا گوشی رو بردارم..گوشی رو که برداشتم اومدم برگردم یهو یه دسته از موهام ریخت تو صورتش .. پلکاشو سریع باز کرد..نفسم بند اومد...اومدم خودمو کنار بکشم که نیم خیز شدو مچ دستمو گرفت...
صورتمامون به اندازه یه میلی با هم فاصله داشت...نفسامون به هم میخورد ..ضربان قلبم تند شده
بود...
نگاش به گوشیش که تو دستم بود افتاد با لحن جدی گفت: گوشی منو
چک میکنی؟
زبونم بند اومده بود....فقط چشمام بودن که به نگاهش گره خورده
بود...هیچی نمیتونستم بگم..
اخمی کرد و گفت: نصفه شبی با گوشی من چیکار داری؟
بالاخره سکوتمو شکستمو گفتم: تو چی؟ برای چی نصفه شبی برات
مسیج میاد؟ کی با تو کار داره؟
ابروهاش ناخوداگاه پرید بالا..
- نکنه باید جواب پس بدم؟...
گوشی و از دستم گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com