#بی_تو_مگه_میشه_پارت_134
با همون نگاه سرد و جدیش گفت:
- منظورم کاملا روشنه.
- من کسی هستم که قراره مادر شه و مسولیت بچه داری رو به دوش بکشه..من این مسیولیت رو قبول نمیکنم....کی میخواد منو مجبور کنه؟
صدای نگران مامان دوید وسط بحثمون..
- هانا ارسلان منظوری نداشت...اصلا تقصیر منه..نمیدونستم اختلاف نظر
دارین..
ارسلان با همون اخمش گفت: اتفاقا منم نمیدونستم همچین تصمیمی داره مامان...خوب شد پرسیدین...این بحثو ادامه نمیدم هانا..فقط به خاطر مامان...تا وقتی که سر عقل بیای...
اومدم از سرمیز بلند شم که با تحکم گفت: بشین!
جذبه صداش منو وادار به نشستن کرد....
نشستم... اما تا اخر شام هیچی از غذا نفهمیدم....حرفاش جلوی مامان برام گرون تموم شده بود.
نمیخواستم مامان فکر کنه ما هنوزم با هم مشکل داریم...اخر شب موقع خواب مامان منو کنار کشید و شروع کرد به نصیحت...از اینکه سعی کنم با خواسته های عقلانی شوهرم کنار بیام...اینکه بچه جزیی از زندگیه زناشوییه اما من فقط سرم و تکون میدادم...چون به حرفاش اعتقادی نداشتم... منم تو این زندگی سهمی داشتم...حق نداشت منو.به خاطر تصمیمم جلوی مامان تحقیر کنه..چرا اینقدر مستبد و زورگو بود؟
مگه همه چیز باید همونی میشد که اون میخواست؟مامان اخر حرفش نگاه مهربونی بهم کرد و گفت: درسته اون یکم تند حرف زد.اما تو هم خوب برخورد نکردی..برو تو اتاقتون از دلش دربیار...میدونی که مردا با چی رام میشن؟ از نقطه ضعفشون وارد شو مامانی...سعی کن با شوهرت خوب
باشی ...
خندم گرفت به سادگی مامانم...هه...شوهرم نمیخواست
حتی لمسم کنه چه برسه به...
به مامان شب بخیر گفتم و به سمت اتاقمون رفتم...هه
romangram.com | @romangram_com