#بی_تو_مگه_میشه_پارت_133
- نه خیر نفهمیدم...مامانمه بهم محرمه...این عقاید عهد قجرتو کناربزار...من مجبور نیستم به حرفات گوش بدم..
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:که مجبور نیستی؟
با اطمینان گفتم: نه نیستم.
- تو بپوش ببین چطوری همشو اتیش میزنم...حالام برو بیرون تا بیشتر از این عصبیم نکردی..
با خشم تو چشماش زل زدم و از اتاق اومدم بیرون...درس اول..حتی اگه ناچار به قبول حرفاش بودم نباید خودمو مایل نشون بدم و زود بپذيرم...یکم سرتق بودنم لازمه...
سرمیز شام بودیم که مامان گفت:
_دستپختت عالیه عزیزم..خوش به حال شوهرت..والا پیش ما بودی این دست پختو نداشتی...
با خنده رو به مامان گفتم: شوهرم لایق بیشتر از ایناس...مگه نه عزیزم؟
ارسلان با اخم نگام کرد چیزی نگفت...این خشن بودنش منو کشته...
- کی میخواین بچه دارشین؟
با این سوال مامان هنگ کردم...سریع بدون اینکه عکس العمل ارسلانو ببینم گفتم: بچه میخوایم چیکار؟ یه موجود دست و پاگیر و سربار زندگیم کنم؟
مامان اخمی کرد و گفت: این چه حرفیه میزنی؟...بچه شیرینی زندگیه...سربار چیه؟...
- مامان مگه غیر از اینه؟ بشینم کهنه بچه بشورم لابد؟ ..من از این که خودم و صرف بچه کنم خوشم
)نمیاد....اخه بچه...
صدای پرجذبه ارسلان حرفمو قطع کرد ...
- اگه تصمیم بگیرم بچه دارشیم..بچه دار میشیم...این بهونه هاهم برام قابل قبول نیست...
با این حرفش با عصبانیت بهش خیره شدم.نمیتونستم بشینم و بزارم هر چی میخواد بگه...عملا منو برگ چغندر فرض کرده...یعنی چی هر وقت بخوام بچه دار شیم بچه دار میشیم...؟یعنی من هیچ اختیاری تو این زندگی نداشتم؟
- منظورت چیه؟
romangram.com | @romangram_com