#بی_تو_مگه_میشه_پارت_132
- خوش اومدی عزیزم..
متوجه موقعیت که شد..سرشو اروم تکون داد و گفت: ممنون عزیزم...
ارسلان به سمت مامان رفت و با خوشرویی سلام کرد..
- سلام مامان..چه عجب از این طرفا...خوش اومدین.
مامان سرشو ب*و*سید و گفت: ممنون پسرم.خسته نباشی...برو دست و
صورتتو بشور بیا ببین زنت برات سنگ تموم گذاشته...
ارسلان لبخندی زورکی زد و رو به من گفت: عزیزم یه لحظه میای..
مامان با یه حالت خاص نگامون کرد...
ارسلان به سمت اتاق رفت و منم دنبالش....
وقتی هردومون داخل اتاق شدیم نگاه عصبی بهم کرد و گفت: دروببند...
درو که بستم نزدیکم شد و یه نگاه به سرتاپام انداخت و با اخم گفت:
_این چه وضعیه؟ خجالت نمیکشی جلوی مامانت همچین لباسی میپوشی؟
با لبخند نگاهی گذرا به سرتاپام انداختم و گفتم: مشکلش چیه؟من
جلوی مامانم از این لباسا زیادپوشیدم ...
( اره جون خودم)....
با همون اخمش یه دستشو به کمرش زد و گفت : اولا مشکلش اینه که تا ناکجا ابادت معلومه...این دامنه یا لباس زیر؟ نمی پوشیدیش که سنگین تر بودی...نیازی نیست خم شی...ماشالا همین جوری داروندارتو ریخته بیرون...
از حرفش نزدیک بود بزنم زیر خنده..اما به سختی جلوی خودمو گرفتم..
- دوما برام مهم نیست قبل از این جلوی مامان ل*خ*ت گشتی یانه...اما
از این به بعد کسی جز من حق دیدن بدنتو نداره...تاکید میکنم حتی اگه مامانت باشه..فهمیدی؟
romangram.com | @romangram_com