#بی_تو_مگه_میشه_پارت_131

مامان رفته بود تو اتاق تا لباساشو عوض کنه.منم تلفنو دستم گرفتم و
شماره ارسلانو گرفتم:
بعد از چنتا بوق با صدای خسته جواب داد: بله..
- سلام..
نفس عمیقی کشید و گفت: چی میخوای؟
- مامانم اومده..خواستم بگم زود بیای..
بعد صدامو اروم کردم و گفتم:
_حواست باشه اومدی بیای تواتاق من...وسایلتو بردم اونجا...یه وقت سوتی ندی..
- مگه زن عمو میخواد بمونه..
با غرور گفتم: اره.مگه چیه؟..
پوفی کرد و گفت: هیچی... خوش اومده...
قطع کرد...دیوونه... گوشی رو رو من قطع میکنه...من که میدونم نمیخواستی با من تو یه اتاق باشی.حالا بدجور گیر افتادی..هه...اقا ارسلان تازه اولشه...

شام و که پختم رفتم حمام و سریع یه دوش گرفتم...اولین قدم جذابیته...باید خاص باشم.
سریع یه دامن کوتاه کالباسی که تا یه بند انگشت زیر ب*ا*س*نم بود و تاپ دکلته ستش رو پوشیدم...موهامو که بوی خوب شامپو میداد رو دورم ریختم...به نظرم اینجوری جذاب تر میشدم....
عطر به گردنم و مچ دستم زدم..لبخندی توی اینه به خودم زدم...صدای اف اف اومد..
لابد ارسلانه....چون مامان اینجاس زنگ میزنه...از اتاق که اومدم بیرون مامان یه نگاه به سرتاپام انداخت. و گوشه لبش به نشون خنده ناخودآگاه اومد بالا...شونه هامو انداختم بالا و دکمه اف اف رو فشار دادم...مامان
رفت تو سالن و من رفتم در ورودی سالنو باز کردم...ارسلان که اومد داخل یهونگاش بهم خورد.اول با تعجب نگام کرد بعد یهو اخم نشست بین ابروهاش.. برای اینکه میدونستم مامان نگران رابطه بینمونه و الان حواسش بهمون هست..
سریع رفتم جلو و گونشو ب*و*سیدم..

romangram.com | @romangram_com