#بی_تو_مگه_میشه_پارت_130
اونروز نازی( روانشناسم) کارایی که باید انجام میدادمو بهم گفت....اونقدر رو تک تک کارام تاکید کرد که همه رو از حفظم...اونقدر اعتماد به نفس داشتم که میدونستم از پس تک تکشون بر بیام بهتره نگم با چه مصیبت و سختی زمانی رو دک کردم از جلو در بره کنار تا برم داخل.تا رسیدم یه نگاه به ساعتم کردم...تازه 1 بود...لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ اولین قدم...
گوشی و برداشتم و مامانمو گرفتم.بعد از چنتا بوق جواب داد:
- جونم مامان.
- سلام مامانی.
- سلام مامان.خوبی؟ارسلان خوبه؟
- خوبیم مامان.شما خوبی؟بابا خوبه؟
- اونم خوبه....اتفاقا امروز رفت ماموریت کاری.
- اااا.پس چرا خبر نداد؟
- یهویی شد عزیزم..بهتر از این نمیشه..
- میگم مامان...پاشو بیا اینجا...
- نه عزیزم کلی کار دارم..
صدامو لوس کردم و گفتم:مامان جونم پاشو بیا دیگه..تنهایی ...منم که صبح تا شب تنهام.ارسلان شب میاد..حوصلم سر میره مامان...بیا دیگه..
- باشه مامان...
- مامان عصر بیا باشه..
- باشه عزیزم.به ارسلان سلام برسون
- چشم مامانی منتظرتم...
اینم قدم اول... ببینیم اقا ارسلان با وجود مامانم میتونه بازم فرار کنه؟
romangram.com | @romangram_com