#بی_تو_مگه_میشه_پارت_128

وقتی نشستم.سریع تلفنو برداشت و به دکتر خبر داد...دلشوره عجیبی داشتم.اگه ارسلان از نبودم مطلع میشد تیکه بزرگم گوشم بود باید از
خانم دکتر میخواستم تا بتونم از این به بعد تلفنی باهاش تماس داشته باشم.
بعد از نیم ساعت یه نفر از اتاق بیرون اومد و با اشاره سر منشی به سمت اتاق دکتر رفتم...تقه ای زدم و با بفرمایید داخل شدم...
برخلاف انتظارم با یه دختر جوون27_8 ساله روبرو شدم...
به محض ورودم با لبخند شیرینی از جاش بلند شد و گفت:سلام.عزیزم.خوش اومدی.
- خیلی ممنون.
وقتی نشستم رو صورتش زوم کردم....چقد ناز و خوشگل بود.موهای شکلاتیش ریخته بود توی صورتش و جذابیت چشمای گیرای مشکیشو دوبرابر کرده بود..از تجزیه تحلیل چهرش دست برداشتم و توجهمو به حرفاش دادم...
دستاشو رو میز گذاشت و با همون لبخندش و در حالی که بهم نگاه میکرد گفت: پس شما دوست ثریا جون هستین؟
مثل خودش لبخندی زدم و گفتم:
_بله...خوشبختم از اشناییتون...
- منم همینطور عزیزم...ثریا جون برای من خیلی محترم و ارزشمنده شما هم که دیگه دوستشین مثل اون برام ارزشمندین....خب میتونی شروع کنی. بگو عزیزم...
نفس عمیقی کشیدم.و همه ى ماجرا رو براش تعریف کردم.تمام مدتی که داشتم براش توضیح میدادم با دقت گوش میداد و اظهار نظر نمیکرد...حرفام که تموم شد مدتی سکوت بینمون جاری شد....بالاخره سکوتو شکست و گفت: رابطتون چی؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم: فقط یه بار.اونم یه ماه پیش...با هم بحثمون شد.با حرفام عصبانیش کردم یهو از خودبیخود شدو...
سرمو انداختم پایین و ادامه دادم:
_اما بعد از اون بار بهم گفت: بهتر از من براش زیاده..سعی نکنم تحریکش کنم..اینقد ندید بدید و سست نیست که با دوتا لباس ... از راه به در شه..تکلیفش با خودش معلوم نیست والا..یه بار میگه تمکین یه بارم اینجوری..
با صدای قهقهش سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم...

-مگه خواستی از راه به درش کنی؟
- نه به خدا...اصلا با رفتارش جرئت نمیکنم برم سمتش...فقط یه شب به لباس خواب ناجور پوشیدم که تا حالا براش نپوشیده بودم.اونم اتفاقی بود...رفتم تو سالن...وقتی از کنارش رد شدم یه تیکه از موم به لباسش گیر کرد اونم فکر کرد از عمد این کارو کردم...

romangram.com | @romangram_com