#بی_تو_مگه_میشه_پارت_125

روی اتیش بودم...اونقد عصبی بودم که هیچی نمیتونست منو اروم کنه...
با چرخیدن کلید توی قفل سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم...چراغا خاموش بود..
کمی اومد جلو و با دیدنم تو اون فضای تاریک انگار بهتش گرفت...دستش
رفت سمت کلید برقو و چراغو روشن کرد...
اخمی کرد و گفت: چرا بیدار موندی؟ نکنه منتظر من موندی؟
با خشم از جام بلند شدم و رفتم سمتش و اومدم دستمو بالاببرم تا بهش سیلی بزنم که دستمو سفت گرفت.
با صدای بلند گفت: داری چه غلطی میکنی؟
- معلوم نیست؟...تو تا الان کدوم گوری بودی؟
اخماش غلیظ تر شد..
- به تو هیچ ربطی نداره...تو مسایلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن...
- مسایلی که بهم مربوط نیست؟...میشه بگی نقش من تو زندگیت چیه؟
از عصبانیت میلرزیدم...
- پاتو فراتر از گلیمت دراز نکن..وگرنه بد میبینی..
دستمو با حرص ازش جدا کردم و تند گفتم: بدتر از این؟ مامان و باباهامون اینجا بودن اما تو نبودی..ابروم رفت ...اما خوب خودتو نشون دادی...تا این موقع شب زنتو تنها تو این خونه ول میکنی و معلوم نیست پیش کی هستی؟...بی غیرت تر از تو ندیدم...
نمیدونم چی شد که دستش بالارفت و من فقط سوزش یه سیلی رو نه بلکه اتیش گرفتن همه وجودمو حس کردم...
صدای عربدش گوشمو پر کرد..
- اگه خفه نشی به جون مامانم میکشمت...
نفس نفس میزد...نمیدونم چندمین بار بود...دومین..یا سومین بار که برق سیلیش تو صورتم می نشست...مگه غیر از این بود که زنشو این موقع تنها میزاشت...
- ببین چی دارم بهت میگم این چیزیه که خودت خواستی...پس حق اعتراض نداری...از بی احترامی بدم میاد..بار اخرت باشه...بار اخر..تکرار نمیکنم...

romangram.com | @romangram_com