#بی_تو_مگه_میشه_پارت_124
لبخند ملیحی زدم و گفتم: این حرفا چیه میزنین؟
خلاصه همه نشستن...من و مامان و زن عمو میزو چیدیم...همه از شامی که پخته بودم تعریف کردن...عمو هم همش میخندی و میگفت:
_بلا..دستپخت به این خوبی داشتی و رو نمیکردی؟ حالا فهمیدم ارسلان واسه چی خونه جدا گرفته...
بعد به همراه بابا قهقهه بلندی میزدن....
بعد از شام دور هم نشسته بودیم و عمو از خاطرات سربازیش برامون میگفت...
هممون از خنده روده بر شده بودیم...اعتراف میکنم تا به حال اینقدر نخندیده بودم...دیگه نزدیکای11 بود اما ارسلان هنوز نیومده بود...روم نمیشد بازم معذرت خواهی کنم...اونام انگار یه چیزایی فهمیده بودن و اصلا به روم نمیاوردن....از ترحم دیگران بیزار بودم...حرفاشون که تموم شد
عمو به زن عمو اشاره کرد...زن عمو هم اومد کنارم نشست و گفت:
_راستش چون این خونه خریدن ارسلان یکم هول هولکی شد و اصلا به ما اطلاع نداده بود ما هم زیاد وقت نکردیم تا بتونیم چیزی در خور ارزشتون بهتون تقدیم کنیم...به خاطر همین این هدیه ناقابله...
- این چه حرفیه مامان؟ من راضی نبودم این کارو بکنین...
- نه عزیزم.وظیفس..
- دستتون درد نکنه عمو..
پاکت و که باز کردم از دیدن برگه جا خوردم ...یه زمین به اسم منو ارسلان کرده بودن...نصفش مال من و نصفش مال ارسلان...
- وای عمو ممنون...چرا اخه اینقدر زحمت کشیدین؟
عمو لبخندی زد و گفت: قابلتو نداره دخترم...
بابا هم همزمان رو به من گفت:
_راستش منم 10 درصد از سهام شرکتو به اسمت کردم...اینم کادوی من.....
اونشب واقعا کنارشون انرژی گرفتم.فقط نبود ارسلان بود که ازارم میداد...
همه رفتن اما من هنوزم روی مبل مقابل در سالن نشستم.
ساعت از دو نصفه شب گذشته بود اما هنوز نیومده بود مثل اسفند
romangram.com | @romangram_com