#بی_تو_مگه_میشه_پارت_123

همین؟ چرا اینقد سرد؟ ...چی میگی هانا؟ با این رفتارای اخیرت انتظار چی و داری...
- زنگ زدی که سکوت کنی؟ اگه تو از این وقتا داری من ندارم...

با این حرفش دلم گرفت اما وقتی نداشتم.تا اومدم دهنو باز کنم صدای پرعشوه زنی نفسمو گرفت...ساکتم کرد..
- ارسلان... اااا...داشتی صحبت میکردی؟..
نمیخواستم بشنوم که شوهرم الان پیش کس دیگه ای باشه...ارسلان اینجوری ازم انتقام نگیر...
گوشی و قطع کردم و سر خوردم کنار در....دیگه توان این ضربه رو
نداشتم...میخواست اذيتم کنه...اما حتی اگه این کاراش از ته دلش نباشه عذابم میده...من تحمل بودنش با کس دیگه رو ندارم...
خودمو جمع و جور کردم و از اتاق رفتم بیرون...امشب و باید یه جور جمعش میکردم...نباید بیشتر از این جلوی خونواده هامون خورد میشدم...خوب منظورشو از این کارا میفهمیدم..من خوردش کرده بودم...حالا داشت تلافیشو سرم در میاورد....
ارامش چهرمو به دست اوردم و با لبخند روبه همشون گفتم: ببخشید ارسلان زنگ زد گفت یه کار فوری براش پیش اومده نمیتونه بیاد...معذرت خواست...
اولین نفر مامان بود که گفت: اخه چه کاری این وقت شب؟..
عمو هم متعاقبش گفت: نگفت چه کاری؟ ...
- نه عمو فقط گفت واجبه..
- والا نمیدونم ...انشاءا...که حل بشه....
با این که دیگه چیزی نگفتن اما به خوبی مشخص بود حرفمو باورنکردن...
مخصوصا بابا که نگاهش گویای حرفش بود که میدونم داری دروغ میگی....
عمو از جاش پاشد و گفت: ما هم دیگه بریم...
- نه عمو جون کجا؟ درسته ارسلان نیست اما من شام پختم...نمونین ناراحت میشم...
زن عمو گفت: چرا زحمت کشیدی عزیزم ؟...

romangram.com | @romangram_com