#بی_تو_مگه_میشه_پارت_122

- امیدوارم دیگه هیچوقت جدایی بینتون پیش نیاد...
لبخند تلخی زدم و گفتم: انشاءا...
عمو اینا فکر میکردن من خودم پشیمون شدم و بعدم اشتی کردیم...از نمایش پسرشون تو دادگاه خبر نداشتن...هه..خداروشکر ارسلان اون حرفا رو زد وگرنه من نمیتونستم جدایی ازشو یه لحظه هم تحمل کنم...
عمو کنار رفت و زن عمو منو محکم بغل کرد.دلم حسابی واسش تنگ شده بود انگار عمریه ندیدمش...
- خوش اومدین مامان..
- ممنون عزیز دلم...منم مثل عموت ارزو میکنم دیگه این اتفاقا نیفتاده.شما خوشبخت باشین...مبارک باشه خونه جدیدتون...
_بفرمایین داخل..
هرسه شون که نشستن انگار تازه یادشون افتاده باشه ارسلان نیست...
- ارسلان نیست هانا؟
- راستش یه مقدار کار داشت ولی گفت خودشو زود میرسونه...
رفتم و کنارشون نشستم...حدود یه ساعت گذشته بود که دوباره صدای
اف اف بلند شد.فکر کردم ارسلانه..اما اخه اون که کلید داره...با دیدن مامان و بابام تعجب کردم...دکمه رو که فشار دادم اونم اومدن داخل...تا در سالنو باز کردم دویدم تو بغل مامانم...انگار حالم خیلی گرفته بود و یه بغل میخواستم که تا صبح گریه کنم...بابا که از حالم خبر داشت خنده ای کرد و گفت:حالا دیگه مارو یادت رفت؟
مثل خودش خندیدم و بغلش کردم.. وقتی رفتن تو سالن.. همه با سلام احوالپرسی کردن....
یکم جو سنگین بود و خوب میدونستم که باعث این اتفاقات منم....
یکم که گذشت عمو و بابا دوباره مسائل کاری رو پیش گرفتن و سر صحبت و باز کردن...مامان و زن عمو هم همینطور...عزیز هم این وسط تسبیحشو دستش گرفته بود و صلوات میفرستاد....ساعت 9 شده بود و خبری از ارسلان نبود..بدون شک اگه مثل دیشب نمیومد ابروم میرفت...برای همین بیخیال غرورم شدمو رفتم تو اتاقو شماره ارسلانو گرفتم...بوق میخورد اما جواب نمیداد....
- تو رو خدا جواب بده...

دیگه داشتم ناامید میشدم که یهو صداش ارامشمو برگردوند..با صدای اروم و نسبتا سردی جواب داد: بله


romangram.com | @romangram_com