#بی_تو_مگه_میشه_پارت_121

-تو به این چیزا فکر نکن.فقط بدون سایش از سر زندگیت کم شد..دیگه کسی اذيتت نمیکنه...
با حرفای بابا ارامش به دلم سرازیر شد..
کاش همیشه بابام رو داشته باشم...وقتی تلفنو قطع کردم ناخوداگاه از خوشحالی قهقهه زدم...خوشحال
بودم که مردم بهم خ*ی*ا*ن*ت نکرده...
با اینکه میدونستم غرورش.به خاطر دادخواست طلاق یهوییم بدجور پیش همه شکسته اما باید تلاشمو میکردم تا ارومش کنم... تا مرحم غرور شکستش باشم...
اما یه فکری این وسط ذهنمو بدجور مشغول کرده بود..اگه بهاره دیگه سمت ما نمیاد...پس ارسلان دیشب کجا بود؟...نه...دیگه نمیخواستم بهش شک کنم..کافیه..درست کردن رابطمون فقط چارش اعتماد بود.باید بهش اعتماد میکردم...
فکرامو پس زدمو تلفنو برداشتمو مامانمو گرفتم....
خیالم که از جانبش راحت شد...رفتم تا واسه شب تدارک ببینم..
خداروشکر مامان مریضی خاصی نداشت و فقط یائسه شده بود...
باید امشب سنگ تموم میزاشتم ...
هم واسه ارسلان و هم مهمونی شب..
به نتیجه تلاش امروزم نگاه کردم.....یه قابلمه مرغ..یه قابلمه .قرمه سبزی..یه قابلمه فسنجونم واسه اقامون..ژله و سالاد هم اماده کرده بودم و تو یخچال بود...به ساعت نگاه کردم... 6 و نیم بود..زیاد وقت نداشتم.رفتم تو حمام و یه دوش نیم ساعته گرفتم...
وای یادم رفت به ارسلان بگم زود بیاد...ولش کن..اون که باهام حرف نمیزنه...فقط کاش امشب زود بیاد. ..از حمام که اومدم بیرون سریع ارایش مختصری کردم و یه تاپ و دامن کوتاه بنفش بادمجونی پوشیدم...موهامم دورم ریختم و فرق کج باز کردم...صدای زنگ منو به طرف اف اف کشوند....اومدن...
دکمه رو فشار دادم و جلوی در ورودی سالن ایستادم..
اول از همه عزیز وارد شد...خم شدم و جدا از همه کدورتا دستشو ب*و*سیدم..اونم لبخندی زد و گفت: زنده باشی دخترم.
خدایا چی میشنوم؟ راست میگن دوری و دوستی...بعد از عزیز عمو اومد داخل و بغلم کرد و سرمو ب*و*سید..
- سلام عمو جون خوش اومدین.
- ممنون دخترم.مبارک باشه خونه جدید..
- مرسی عمو...

romangram.com | @romangram_com