#بی_تو_مگه_میشه_پارت_116

- اره به تو چه؟
-حالا بهت میگم به من چه..
هلم داد تو اتاقو شروع کرد دکمه های لباسشو دونه دونه باز کردن..همونجور که مست شده وسط اتاق ایستاده بودم گفتم: داری چیکار میکنی؟
خنده تمسخر امیزی کرد و گفت:
_مشخص نیست؟ دارم نشونت میدم به من چه ربطی داره...
_این کارو نکن ارسلان....تو حق نداری به زور...
-به زور؟ فکر نمیکنم...
بهم نزدیک شد و شروع کردبه ب*و*سیدنم.....دستمو رو سینه ل*خ*تش گذاشتمو سعی کردم دورش کنم...اما انگار نه انگار یه اینچم تکون نمیخورد...تلاشم بی
فایده بود....دستش روی دکمه های مانتوم لغزید...نتونستم مانعش بشم... دونه به دونه دکمه های مانتومو باز کرد...
منتظر بودم مثل این رمانا تلفن زنگ بخوره یا صدای اف اف مانع ادامه کارش بشه...اما انگار من بدشانس تر از این حرفا بودم..
سرشو بلند کرد ومانتومو تو یه حرکت از تنم دراورد....چشمم به تاپ دکلته قرمزی افتاد که زیر مانتوم پوشیده بودم...
با دیدنش ازپوشیدنش پشیمون شدم..
- ارسلان خواهش میکنم ولم کن...من نمیتونم..
همونطور که چشمش به بالاتنم بود گفت: متاسفم اما باید تمکین کنی... وقتی شوهرت بهت نیاز داره باید نیازاشو رفع کنی..یادت رفته؟
- من پیش بابام بودم ارسلان..کار بدی نکردم که داری اینجوری عذابم
میدی..
پوزخندی زد و گفت: اگه پاتو کج گذاشته بودی که الان زندت نمیذاشتم.
- پس ولم کن..
- متاسفم..باید بفهمی پشت گوش انداختن حرفام و دستورام چه

romangram.com | @romangram_com