#بی_تو_مگه_میشه_پارت_115

از شرکت که زدم بیرون دوباره به صفحه گوشیم نگاه کردم...29 میس
کال از ارسلان...وای خدا برسم خونه منو کشته...کاش فکر اینجاشم کرده بودم...
سوار ماشینی که بابا ترتیبشو داده بود شدم و راننده حرکت کرد....با استرس همش ساعتمو نگاه میکردم.. بالاخره رسیدم...
اون مرد مراقبه دم در نبود.اما ماشینش اونجا بود...نگران تر شدم...کلید انداختم و رفتم داخل ...از حیاط که عبور کردم اروم و بی صدا در سالنو باز کردم... صدای عربدش گوشمو لرزوند.اروم داخل شدم...راه برگشتی نبود..
- اقا به خدا گفتن حال پدرشون بده باید برن...منم..
- تو غلط کردی..
احساس میکردم هر ان ممکنه پرده گوشم پاره شه...تموم بدنم شروع کرد به لرزه...احساس عذاب وجدان کردم...من چیکار کردم..؟
- اقا تو رو خدا رحم کنین ...من تقصیری نداشتم...
- ببرصداتو...این به جای معذرت خواهیته...وای به حالت برنگرده...
باید گورتو بکنی..اخه احمق اگه حال باباش بد بود که من زودتر از اون نیفهمیدم...
دیگه تعلل رو جایز ندونستم و جلو رفتم تا تو دیدش باشم...یقه اون مرده رو سفت گرفته بود و از چشماش خشم میبارید...یهو نگاش بهم افتاد...اخماش غلیظ تر شد...شک نداشتم اگه مرده اونجا نبود کشته بودم و درنگ نمیکرد...
- سلام.
بدون اینکه جوابمو بده خیره بهم خطاب بهش گفت: میتونی بری..
- آقا خداروشکر که..
- گفتم بیرون....
بدون اینکه حرفی بزنه رفت.
وقتی صدای در اومد با قدم های تند اومد سمتم و بازومو سفت فشار داد و گفت: کدوم گوری بودی؟
- به تو چه؟
- که به من چه؟

romangram.com | @romangram_com