#بی_تو_مگه_میشه_پارت_114


بابا از جاش بلند شد و یکم تو اتاق قدم زد.با ناراحتی سرمو تو دستام
گرفتم...اشکام بی اختیار بازم روون شده بود.
بالاخره بابا ایستاد و متفکر رو بهم گفت: یعنی تو به خاطر این مسئله بود که میخواستی جدا شی؟
- اره بابا...
بابا دستشو رو تکیه گاه صندلیش گذاشت و کمی خم شدو گفت:اونوقت الان باید اینو بگی؟
- بابا من سردرگم بودم...نمیدونستم باید چیکار کنم..تو رو خدا درکم
کن..من اون لحظه فقط خودمو محق میدونستم...به اینکه فکر میکنم ممکنه اون زن با نقشه و دروغ اومده باشه جلو از یه طرف خوشحالم میکنه از یه طرف ناراحت...ارسلان منو نمیبخشه..اگه هم واقعا خ*ی*ا*ن*ت کرده باشه من اونو نمیبخشم.بابا نجاتم بده.

مکث کردم و ادامه دادم:من زندگیمو دوس دارم بابا..شوهرمو دوس دارم...اما نمیخوام اشتباه کنم...

بابا نفسشو محکم هل داد بیرون و گفت:تو نگران نباش بابا...فقط اسم
این دختره رو بهم بگو..
- اسمش بهارس...دوست دختر سابق ارسلان بوده..همینو میدونم..بابا فقط ارسلان چیزی نفهمه که شما میدونی..
- نگران نباش عزیزم...خیالت راحت باشه.
با صدای زنگ موبایلم اسم ارسلان روی صفحه گوشیم نقش بست....با ترس از جام پاشدم و گفتم: بابا به ارسلان نگفتم میام اینجا.الان نگران
شده باید برم...
- باشه عزیزم.بسپر به من..الانم با یکی از بچه ها میفرستمت بری..
- ممنون بابا.به خاطرهمه.چی...

romangram.com | @romangram_com