#بی_تو_مگه_میشه_پارت_113

- چشم خانم.
به طرف اتاق بابا رفتم و در زدم.. با شنیدن بفرمایید رفتم داخل...بابا سرشو بلند کرد و بادیدینم لبخندی زد و از جاش بلند شد و به سمتم
اومد..
- خوش اومدی بابا...بیاتو...
سلام کردم و نشستم...
بابا اول دوتا قهوه سفارش داد. و بعد هم رو صندلی کناریم نشست...
- خوبی عزیزم؟ زندگیت خوب پیش میره؟ اذيتت که نمیکنه..
دلم از سوالش مالش رفت.. ترس توی چشمامو دید و با نگرانی نگام
کرد..
- اتفاقی افتاده؟ اگه چیزی شده بگو تا بیچارش کنم...چطوری بازم...

دویدم وسط حرفشو گفتم: بابا..میشه به حرفام گوش بدی؟
- بگو عزیز دلم...بگو تا منو نکشتی..
- بابا..
با اولین حرفم اشکم سرازیر شد..برای اینکه بیشتر از این نگرانش نکنم حرفمو ادامه دادم
- بابا منو ارسلان خوشبخت بودیم.زندگیمون خوب پیش میرفت.تو بهترین لحظه های عمرم پای یه زن به زندگیم باز شد...
مکث طولانی کردم که بابا با اخم غلیظی گفت: یعنی ارسلان بهت خ*ی*ا*ن*ت کرده؟
به چشمای پر جذبش خیره شدم و گفتم : یه زن اومد پیشمو ادعا کرد از ارسلان حاملس...بابا من اول فکر کردم داره دروغ میگه..اما چند شب
بعد دم خونه با ارسلان دیدمش...داشت به ارسلان میگفت باید منو رها کنه و کنار اونو بچشون باشه...ارسلان بهش گفت از کجا معلوم اون بچه اون باشه...من دیگه هیچی نفهمیدم بابا...دارم میمیرم بابا...از غصه هایی که تو دلم میریزم.خسته شدم...دیروز بعد از این که رفتیم خونه؛ ارسلان گفت نذاشتم تا برام توضیح بده..گفت اشتباه کردم...بابا یعنی من الکی به شوهرم شک کردم؟...ارسلان الان حس میکنه غرورش به خاطر بی اعتمادیم شکسته...من باید چیکار کنم بابا؟.

romangram.com | @romangram_com