#بی_تو_مگه_میشه_پارت_112
چه جرئتی با من اینطور رفتار میکنی؟...دست ارسلان درد نکنه با این کارمنداش...
هول زده گفت: خانم من همچین جسارتی نمیکنم...اقا فرمودن نزارم
جایی برین.
- داری با من بحث میکنی؟ گفتم حال پدرم بده..این کارت برات گرون تموم میشه..
- اخه خانم..
راهمو گرفتم و رسیدم سر خیابون...هر چی صدام کرد جواب ندادم. میخواست بره ماشینشو بیاره که از حواس پرتیش سو استفاده کردمو سریع یه تاکسی گرفتم و ادرس شرکت بابارو دادم..
حتی به پشت سرمم نگاه نکردم...
نمیخواستم ببینه که از کجا رفتم... ولی حتما دیده...اما اونقد سریع حرکت کردیم که نتونه بهمون برسه دم شرکت پیاده شدم و پول تاکسی
رو حساب کردم.به نمای ساختمونی که خیلی وقت بود رنگشو ندیده بودم خیره شدم....
ترس عجیبی توی دلم بود نمیدونستم راه درست چیه...یه لحظه تردیدامو کنار زدمو داخل ساختمون شدم...
به طبقه سوم که رسیدم تابلوی نصب شده بالای در رو دیدم....شرکت مهندسی تاج الدین...
در رو باز کردم...سالن خیلی بزرگی داشت که تا درو باز میکردی اول از همه چشمت به منشی روشن میشد...خانم رهایی...یه دختر جوون چشم رنگی و بلوند که بابام سر استخدامش کلی با مامانم بحث داشتن...چه روزایی داشتیم...از به خاطر اوردنش لبخندی گوشه لبم نشست...به میزش نزدیک شدم.با دیدنم لبخندی زد و از جاش بلند شد...
نگین دندونش تو چشم بود..
- سلام خانم تاج الدین.خوش اومدین
مثل خودش لبخندی زدم و گفتم:سلام..ممنون
- خیلی وقته ندیدمتون...به هر حال خوشحالم میبینمتون...ازدواجتون هم تبریک میگم..به پدرتون اطلاع بدم اومدین؟
- کسی تو اتاقشه؟
- نه.
- پس نیازی نیست خبر بدین.
romangram.com | @romangram_com