#بی_تو_مگه_میشه_پارت_111
پوزخندی زد
_ چون بفهمی بی اعتمادی چه مزه ای میده...
بعدم با عصبانیت در و به هم کوبید.....
دوسش داشتم...میدونستم دوسش دارم...اما اخه چجوری باور کنم بهم خ*ی*ا*ن*ت نکرده....نکنه راست بگه...اما اخه من با گوشای خودم شنیدم که گفت از کجا معلوم اون بچه من باشه.اگه باهاش نبوده پس چطوری ممکنه که این سوالو بپرسه....
اگه واقعا نقشه بهاره باشه پس به خواستش رسیده..زندگیمو جهنم کرد.این رفتار ارسلانو نمیتونستم تحمل کنم..نمیتونستم...باید یه جوری میفهمیدم...نمیتونستم با این شک زندگی کنم...
.........*****..........
صبح که ارسلان رفت سرکار پاشدم خونه رو دید زدم...یا سالن تقریبا 60 متری داشت با دودست مبل یه دست سلطنتی و یه دست اسپرت بنفش...کلا دیزاین قشنگی بود. دوتا اتاق خواب.که انتهای سالن بودن ..یکی مال من که به تخت دونفره توش بود با سرویس خواب ستش..و اتاق روبروش اتاقی که احتمالا ارسلان دیشب رو اونجا خوابیده بود.
درشو باز کردم...یه تخت دونفره سفید مشکی وسط اتاق بود....نزدیک رفتم و روش نشستم..
ازظاهر به هم ریختش معلوم بود که اینجا خوابیده...لباسای خونش رو ریخته بود روی تخت.بالشت روی تختو بغل کردم و بوش کردم...بوی عطرشو میداد...عمیق بو کشیدم...چقد دلم برای عطرتنش تنگ شده بود...چجوری فکر کردم میتونم ازش متنفر باشم؟....
همونطور که روی تخت نشسته بودم به گوشه گوشه اتاق خیره شدم...همه چیز منو از تصمیمم مطمئن میکرد...من باید تلاشمو بکنم...نمیتونم... نمیتونم اینطوری زندگی کنم...باید برم پیش بابا.فقط بابا میتونه کمکم کنه.مجبورم برم و راستشو بهش بگم...میدونم حالش بده و این حرفم ممکنه حالشو بدتر کنه اما چاره ای ندارم...
ولی ارسلان دیروز گفت برام مراقب میزاره.حالا باید چجوری برم بیرون...با نقشه ای که به ذهنم رسید لبخندی زدم...سریع لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون تا در و باز کردم یه مرد سوار پراید مشکی بود که با دیدنم از ماشینش پیاده شد و به طرفم اومد...
- سلام خانم...
چهرمو ناراحت نشون دادم و تموم سعیمو کردم نقشمو خوب بازی کنم.هرجوری شده امروز باید بابا رو ببینم.
- سلام
- ببخشید خانم نمیتونین جایی برین.آقا به من دستور دادن نزارم جایی برین..
- حالم خوب نیست... زنگ زدن گفتن حال پدرم خوب نیست.بایدحتما برم...
کمی مکث کرد و ناچار گفت: بزارین با اقا هماهنگ کنم..
اومد گوشیشو از جیبش دربیاره که فوری با صدای بلند و طلبکار گفتم:
_میگم حال پدرم بده...اونوقت تو زنگ میزنی اجازه رفتنمو بگیری...به
romangram.com | @romangram_com