#بی_تو_مگه_میشه_پارت_110
_معلوم هست کجا میری؟
جوابی نداد که همین جری ترم کرد..
با فریاد :
_ کدوم گورستونی داری میری؟
اونم مثل خودم با صدای بلند گفت:
_همون گورستونی که خودمو خودتو توش چال کنن...هه..نترس نمیمیری..
پوزخندی زدم و گفتم:من باتو بهشتم نمیام...لابد میخوای ببریم ...منم بشم یکی مثل معشوقت که تو رو درک کنم ...هه...به ناموس خودتم رحم نمیکنی بی غیرت...تو...
خفه شدم....صدای عربدش پرده گوشمو به لرزه دراورد....
گونم از سیلی محکمی که خورده بودم میسوخت.اما قلبم بیشتر...
_خفه شو هانا...ببر صداتو... من بی غیرتم؟ اره...راست میگی من بی غیرتم... بی غیرتم که تو رو نمیکشم...اما ببین چی به روزت میارم... وایسا و ببین...
رسید به یه خونه ویلایی تو بالا شهر ...محله خلوتی بود...اما باصفا...پیاده شد و در سمت منو بازکرد و بازومو سفت گرفت و منو همراه خودش کشوند...گزگز صورتم یه طرف ؛ترس افتادنم یه طرف.اینقد تند راه میرفت و منو همراش میکشوند که گفتم هر آن ممکنه باصورت بخورم زمین.....از سالن رد شد و به اتاق خوابای تهش رسید... منو هل داد داخل اتاق...به سختی تعادلم رو حفظ کردم و روی پام ایستادم....از انجام هر حرکتی عاجز بودم...انگشت اشارشو تهدیدوار جلوم گرفت و گفت: بهت
گفتم بزار توضیح بدم...گفتم اشتباه میکنی...اما تو حاظرنشدی حرفامو بشنوی...باشه...حالا که این رویه رو در پیش گرفتی ..باشه...به خاطر
این بی اعتمادیت بهم بدجور تاوان میدی...دیگه حق نداری پاتو از این در بیرون بزاری..حالا که اینطوره تو درست فکر کردی...بچه بهاره مال منه...تو کی هستی که بخوای مانعم بشی؟..همینه که هست...از این به بعد باید با رابطم با اون کنار بیای...من یه مردم...میتونم هرچنتا زن که بخوام داشته باشم.تو کی باشی جلومو بگیری؟
نفسشو هل داد بیرونو ادامه داد:وای به حالت هانا...وای به حالت بفهمیممبدون اجازه من نفس کشیدی...حق رفتن و دادخواست طلاقم نداری... این غلطا دورش سراومده...از این به بعد برات دم خونه مراقب میزارم...چون مثل خودت بهت اعتماد ندارم....
بالاخره صدام دراومد..
- برای چی اینکارو میکنی؟
romangram.com | @romangram_com