#بی_تو_مگه_میشه_پارت_109
بابا یقشو محکم تو چسبید... وعربده زد: تو کیو به زور میخوای ببری؟ ها...
با دلهره رفتم جلو با التماس به بابا گفتم: بابا تو رو خدا تمومش کنین....من باش میرم...
ارسلان جدی نگام کرد....بابا اخماشو تو هم کشید و گفت:میخوای بری؟
- اره بابا...
بابا یقه ارسلانو رها کرد و روبروم ایستاد و گفت: چرا میخوای بری؟ چون مجبوری؟
بابا به قدری عصبانی بود و حرص میخورد که از خودم بدم اومد ... دستش رو قلبش بود....این من بودم که براشون رنج به بار اوردم...ازدواجم با ارسلانم همش خودم باعثش بودم...باید راهمو انتخاب میکردم...میتونستم کنارش باشم و ازش انتقام خ*ی*ا*ن*تی که کرده بودو بگیرم...برای همین با ارامش به بابا نگاه
کردم و گفتم:
_ نه بابا...من شاید زیادی تند رفتم...
_زیادی؟...برای چی اخه؟
- بزارین بازم فکر کنم.
- هانا..
- بابا میدونم اذيتتون کردم اما اینبار می خوام ببینم من اشتباه کردم یا ارسلان...
بالاخره بابا با هرمصیبتی بود اجازه داد با ارسلان برم...اما من قول دادم...قول دادم که دیگه به خودم فکر نکنم...هر چی نقشه کشیدم و دور انداختم....فقط من نبودم...حالا پدری که پشتم بود حالش خوب نبود...دلخوشیش به خوشبختی من بود...خوشبختی که در ظاهر بود...
همراه مردی که هنوزم عشقش تو وجودم سرک میکشید اما خ*ی*ا*ن*تش خوردم کرد رفتم.سوار ماشینش شدیم...دیگه گره ابروش منو نمی ترسوند...حرکت کرد...
تو طول مسیر متوجه شدم به سمت خونه نمیره...بدون اینکه نگاش کنم :
romangram.com | @romangram_com