#بی_تو_مگه_میشه_پارت_108

بله...درسته..دخترم باید بنا به فرمان دینمون وظایف شرعیت درقبال شوهرت رو انجام بدی....و این دلخوری و سوءتفاهم نباید بینتون جدایی بندازه..

ملتمسانه به قاضی نگاه کردم و گفتم: اقای قاضی خواهش میکنم..من نمیخوام برگردم...
- دخترم من معذورم..این جز وظایفته.

به قدری با نفرت به ارسلان نگاه کردم که نگاشو ازم برگردوند....جلسه دادگاه که تموم شد اول اون و بعد من با قدم های سست خارج شدم.

نمیدونستم باید چیکارکنم.سردرگم بودم.به محض بیرون اومدنم بابا اومد کنارمو با نگرانی پرسید:
_چی شد؟
پوزخندی زدم و گفتم: خوب نیستم بابا....دادگاه حکم طلاق رو صادر نکرد و قاضی حرف منو گوش نداد...

بابا با تعجب و اخم گره زده
ابروهاش گفت:یعنی چی؟

- گفت طلاقم نمیده...گزارش عدم تمکینمو داد...بابا من چیکار کنم؟
بابا با اخم عمیقش گفت: نمیزارم بری.مگه شهر هرته؟...حق نداره تو رو ببره...
همین که این حرفارو زد به سمت ارسلان که به دیوار تکیه داده بود رفت و یقشو گرفت و با صدای بلند گفت: معلوم هست داری چیکارمیکنی؟چجوری باور کنم باهام نسبت خونی داری؟ ها؟...
ارسلان نگاه خشمگینی بهم کرد و رو به بابا : تا الان کوتاهی کردم...قول میدم خوشبختش کنم...هانا باهام میاد...لطفا مخالفت نکنین... چون اونوقت مجبورم بدون توجه به نظرتون ببرمش عمو.


romangram.com | @romangram_com