#بی_تو_مگه_میشه_پارت_107

به خاطر عصبانیت زیادم به نفس نفس افتاده بودم و قادر به ادامه دادن حرفم نبودم...
اما اون با پرویی تمام گفت:
_من زنمو طلاق نمیدم اقای قاضی..من با زندگیم مشکلی ندارم...

به خودم اومدم و گفتم:
_اقای قاضی این مرد به من خ*ی*ا*ن*ت کرده..
قاضی با اندوه رو به من گفت:
_مدرکی داری دخترم؟
_ اقای قاضی..مدرک من بچه ى تو شکم اون زنه..
- اون زن رو میشناسی؟
- چطور؟
- که بیاد اینجا شهادت بده...
- نه..اما دیدمش...
قاضی با افسوس بهم نگاه کرد و گفت: دخترم واسه جدایی باید دلیل قانع کننده به همراه مدرک داشته باشی...شوهرت دوست داره...پس زندگیتو به دلایل بیهوده رها نکن.و تا از چیزی مطمئن نشدی قضاوت نکن...
- اما اقای قاضی من مطمئنم.خودم شنیدم..
- خب شاید تو یه جور دیگه تعبیر کردی...شوهرتم که گفت.. یه خصومت شخصی باعث این مسئله شده..

ارسلان با اطمینان و ارامش کلامش گفت: اقای قاضی به همسرم بگین باید بیاد خونش...حق نداره خونه و زندگیشو ترک کنه..میخوام حکم بدین که برگرده به خونش..
قاضی سرشو تکون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com