#بی_تو_مگه_میشه_پارت_106

بعد رو به قاضی کردم و گفتم:
_حرفاشو باور نکنین...من با گوشای خودم شنیدم.اون زن حتی تا خونمم اومد و گفت از شوهرم حاملس..اولش نخواستم باور کنم اما بعد دیدم که اومد دم در خونه و به ایشون گفت که اون بچه هردوشونه.گفت منو ول کنه بره سمت اون...
- دخترم این ممکنه صحت نداشته باشه.شاید کسی میخواد زندگیتونو از هم بپاشونه...
- اما اقای قاضی من...
ارسلان میون کلامم دوید و گفت:
_شما درست میگین...این خانم بنابه خصومت های شخصی که بامن داشتن به فکر متلاشی کردن زندگیمه...من نمیخوام زندگیم نابود شه...من زندگیمو دوس دارم اقای قاضی همسرمو دوست دارم...

از ارامشی که تو کلامش بود حرصم گرفت...چقد متوقع...
با عصبانیت و خشم بهش نگاه کردم و گفتم:
_تو منو دوس داری؟ این چه دوست داشتنیه که بهم خ*ی*ا*ن*ت میکنی.؟...

روشو ازم برگردوند و روبه قاضی
ادامه داد:
_اقای قاضی همسرم تمکین نمیکنه...چه الان که قهر کرده و رفته و چه اون موقع که بودش...ازش بپرسین وظایف شرعیشو به جا اورده؟

از صراحت و رک بودنش جا خوردم...با تعجب بهش نگاه کردم و
بعد به قاضی گفتم:
_ دروغ میگه اقای قاضی...من وظایفم رو به جا اوردم...من...


romangram.com | @romangram_com