#بی_تو_مگه_میشه_پارت_105
نزاشتم ادامه بده و گفتم:
توضیحت برای خودت.من هم چیزو شنیدم......اما مطمین باش نمیتونی به این راحتی از زیر بار خ*ی*ا*ن*تت شونه خالی کنی...به خاک سیاه میشونمت...
دستشو از چونم جدا کردوانگشتشو تهدید وار به سمتم گرفت با همون خشمش گفت:هانا تاوان حرفای امروزتو پس میدی...
پوزخندی زدم و گفتم: تاوان؟ کجای کاری؟ کدوم تاوان؟ وقتی ازت جداشدم چجوری تاوان پس بدم؟ لابد وقتی از دستت راحت شدم دیگه...
اون تاوان نیست..اون بهترین لحظه عمرمه..
هردومون جوری به هم خیره شده بودیم انگار نه تنها چشمامون بلکه تمام وجودمون در جداله...بابا که تلفنش تموم شد با دیدن ما به طرفمون اومد....از جاش جم نخورد...بابا تا اومد چیزی بگه صدامون کردن:
- اقای ارسلان تاج الدین و خانم تاج الدین...
ارسلان بعد از کمی تامل بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت داخل بابا اومد طرفم و گفت: دخترم از هیچی نترس... حرفاتو بزن...
- باشه باباجونم.
با لبخند بابا انرژی گرفتم و ارامش به دلم سرازیر شد.با اعتماد به نفس رفتم و داخل و نشستم...قاضی بسم ا...گفت و روبه من گفت:دخترم مشکلتون چیه؟
ارامش چهرش دلمو اروم کرد..محکم گفتم: اقای قاضی شوهرم بهم خ*ی*ا*ن*ت کرده...از زن دیگه ای بچه داره...یه بچه نامشروع.
قاضی با ریزبینی به ارسلان نگاه کرد و گفت: درست میگه پسرم؟
- نه اقای قاضی...
با این حرفش شکه شدم و با حیرت نگاش کردم....
با صدای بلند گفتم: چرا دروغ میگی؟ ..
romangram.com | @romangram_com