#بی_تو_مگه_میشه_پارت_104
امروز بالاخره زمان تشکیل دادگاه طلاقمون بود....اون روزی که باش,ازدواج کردم فکر نمیکردم به اینجا برسم....تصور میکردم عاشق هم میشیم و من میتونم سربراش کنم...هه..به قول عزیز ؛ من عرضه
ندارم شوهرمو تو خونه نگهدارم.....لابد اگه حالا هم بفهمه میگه زنیت نداری که شوهرت با یکی دیگس...هه...
با بابا رفتیم دادگاه...مامان خیلی التماس کرد...گفت پشیمون شم...اونم فکر نمیکرد قضیه اینقد جدی باشه.اما بابا تو تموم لحظه ها کنارم بود و سفت و سخت دنبال کارای طلاق بود و میخواست تو این دادگاه موفق بشیم....تا یه دونه دخترش خوشبخت شه.فکر کنم عذاب وجدان داشت...تو سالن دادگاه دیدمش که نشسته بود رو صندلی و تکیشو به دیوار داده بود...هه...پس خیلی عجله داشته...وقتی نزدیک شدیم با صدای قدمامون سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.با ارامش از جاش پاشد و اروم سلام کرد.بابا سرشو تکون داد ...بدون توجه بهش از جلوش با بابا رد شدیم و یکم دورتر رو صندلیا نشستیم....گوشی بابا زنگ زد و بابا بلند شد و فاصله گرفت تا جواب بده....وقتی حواسش پرت شد ارسلان به سمتم اومد...نگام به نگاش دوخته شده بود....
جلوش ایستادم و با اطمینان گفتم: چیه؟ دیگه چی از جونم میخوای؟..
با اخم گفت:بس کن هانا....این مسخره بازی رو تموم کن و برگرد خونت...
- تو خجالت نمیکشی؟ عجب رویی داری ارسلان؟...وقتی با من بودی...وقتی من زنت بودم بهم خ*ی*ا*ن*ت کردی...با یکی دیگه خوابییدی و حالا طلبکارم هستی..؟ فکر نکن اگه حرفی نزدم به کسی
یعنی ترسیدم...نه...دلمم به حالت نسوخته..
با خشم نزدیک ترشدم و گفتم:نمیخوام خونواده هامون از اینی که هست از هم دورترشن.نمیخوام عمو و زن عمو از اشغالی که تحویل جامعه دادن از خودشون بیزار شن...
از چشماش اتیش میزد بیرون بادستش چونمو سفت فشار داد که گفتم هر آن ممکنه چونم خورد بشه ...
نفس های عصبیش پوستمو قلقلک میداد...درد چونم غیرقابل تحمل
بود.
- ولم کن.دیوونه
- تو به کی گفتی اشغال؟
به سختی گفتم:
-مگه جز تو کسی هم اینجا هست؟
- بدون این که ازم توضیحی بخوای برای خودت میبری میدوزی...
romangram.com | @romangram_com