#بی_تو_مگه_میشه_پارت_103

امروز اومد اینجا که هانا رو با خودش ببره..خیلی هم عصبی بود...اما هانا باهاش نرفت..بابا سوالی بهم نگاه کرد و گفت:
اومده دنبالت؟

به چشمای بابا نگاه کردم و گفتم:
درسته.
-یعنی تو میخوای جداشی و اون نمیخواد درسته؟
- درسته..
- که اینطور...اینطوری بهتر میتونم حالیش کنم چجوری باید رفتار کنه..

وقتی بابا از سر میز بلند شد و به اتاقش رفت با دلهره به مامان نگاه کردم و گفتم: بابا میخواد چی کار کنه مامان؟
- نمیدونم هانا..اما به بابات اعتماد کن..میدونه باید چیکار کنه...

اونروز ظهر بابا هیچی نگفت...اما عصرش که زن عمو و عمو و البته به همراه عزیز که عجیب ترین اتفاق عمرم بود پاشدن اومدن.. همشون کلی باهام حرف زدن.اما بابا حتی اجازه نداد حرف بزنم...خیلی قاطع گفت اجازه نمیده من برگردم اونجا...برای اولین بار صداشو رو عمو بلند کرد و گفت پسر بی عرضت نتونست دخترمو خوشبخت کنه....اما عمو هیچی نگفت... عزیز هم یکم بابامو نصیحت کرد و گفت: کامبخش! اینا زن و شوهرن... امروز مشکل دارن...فردا دوباره اشتی میکنن.شما بینشون قرار نگیرین...
اما بابا حرفش یه کلام بود...دخترمدیگه پاشو تو اون خونه نمیزاره...یه هفته گذشته بود و تو این مدت ارسلان بیش از ده بار اومده بود دم خونه و بابا درو روش باز نمیکرد وقتی هم که بابا نبود سپرده بود به مامان که اصلا درو روش باز نکنه.
دادخواست طلاق داده بودم ..بابا حسابی پشتم بود و خیالمو راحت کرده بود.....ارسلان هم گفته بود محاله طلاقش بدم...
لابد میخواست با اون افتضاحی که به بار آورده بازم کنارش زندگی کنم...با وجود معشوقش و بچشون اخه چه نیازی به من داشت؟....
این روزا تنها کارم شده بود بشینم یه گوشه و به این چیزا فکر کنم...
...............*******................


romangram.com | @romangram_com